سفارش تبلیغ
صبا ویژن

راین جهانی از زیبایی - هزارمظهراستقامت

نامه عرفانی امام در آخرین روزهای ماه شعبان به عروسشان

امام خمینی در نامه ای که به درخواست بانو فاطمه طباطبایی، عروسشان خطاب به ایشان نوشتند، اندرزهایی عرفانی و اخلاقی را یادآور شدند. در این نامه که به تاریخ اردیبهشت سال 66 مطابق با شعبان 1407 قمری نگارش شده است، به پایان یافتن روزهای ماه شعبان و آماده نبودن برای ورود به ضیافت الهی اشاره شده و اینکه با همه این اوصاف نباید از رحمت الهی ناامید بود، متن این نامه به شرح زیر است: 

 

«بسم اللَّه الرحمن الرحیم‌

فاطى دختر عزیزم، از من مى‌ خواهى براى تو چیزى بنویسم؛ چه بنویسد کسى که خود مبتلاى به نفس اماره بالسوء است و هرگز نتوانسته بلکه نخواسته این بت بزرگ را بشکند. اکنون در آستانه شهر اللَّه و مقام ضیافت اللَّه هستیم و من خود اقرار دارم که لایق این ضیافت نیستم. شهر شعبان المعظم که شهر امامان است در شرف گذشتن و ما خود را نتوانستیم مهیا کنیم براى شهر اللَّه. دعاها را گاهى با لقلقه لسان خواندم و از آنها چیزى حاصل نشد در این آخر شهر عرض مى‌ کنم، اللَّهُمَّ انْ لَمْ تَکُنْ غَفَرْتَ لَنا فیِما مَضى‌ مِنْ شَعبانَ فَاغْفِرْ لَنا فِیما بَقِىَ مِنهُ(1) از رحمت حق تعالى مأیوس نیستم و مباش، در دنیا [مباد] روزى که گناهان به آنجا رسد که از رحمت حق مأیوس شویم. دخترم این چند روز خواهد گذشت چه با عیش و نوش و چه با رنج و تعب؛ چه با غفلت از فطرت و چه با توجه به آن. عزیزم، خداوند- جل وعلا- نور هدایت را در همه مخلوقات خصوصاً انسان نهفته است.

فطرت اللَّه، ما را خواهى نخواهى به او متوجه کرده و همه مخلوقات در هر حدى که هستند و به هر مذهبى که گراییده‌ اند جز به حق تعالى و کمال مطلق به هیچ چیز توجه ندارند به حسب فطرت؛ گرچه خود ندانند و معتقد به غیر آن باشند انسان کمال مطلق را مى‌ جوید و مى‌ خواهد چه آنان که به توهّم بت را مى‌ پرستند و چه آنهایى که حق- جل وعلا- را منکرند و به دنبال ریاست. ملحدها گمان مى‌ کنند متوجه به دنیا و خواستار ریاست و زعامت هستند، لکن به حسب واقع متوجه و خواهان قدرت مطلقه هستند و در جستجوى کمال مطلق و خود گمان خلاف مى‌ کنند و شاید عذاب و عقاب براى همین جهل و توهّمات باشد. تو که مثلًا دنبال لباس خوب هستى و زینت بهتر، دنبال حق مى‌ گردى و کاخ‌ نشینان نیز دنبال قدرت مطلق هستند وَ إِنْ مِنْ شَیْ‌ءٍ إلّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُمْ(2) وَ قَضى‌ رَبُّکَ الّا تَعْبُدوا إِلّا إِیَّاهُ(3) بنا بر وجهى این کلام دامنه دارد. بهتر آنکه درز بگیرم و تو را و خود و همگان را به خداى تعالى بسپارم. و السلام علیک و على عباد اللَّه الصالحین.

روح اللَّه الموسوی الخمینى‌»

 

1. « پروردگارا اگر ما را در ایامى که از« شعبان» گذشته است نیامرزیده‌ اى پس ببخشاى ما را در باقیمانده آن». دعاى آخر ماه شعبان.

2. بخشى از آیه 44 سوره اسراء:« و هیچ موجودى نیست جز آنکه او را تسبیح مى‌ کند ولى شما تسبیحشان را نمى‌ فهمید».

3. بخشى از آیه 23 سوره اسراء:« پروردگارت مقرر داشت که جز او را نپرستید».

صحیفه امام؛ ج‌20، ص 253-254

منبع : https://www.jamaran.news


[ دوشنبه 99/2/1 ] [ 10:59 عصر ] [ غلامرضابالایی راینی ]

بانوی انقلاب در آینه خاطرات

به گزارش جماران، حریم امام نوشت: بانو خدیجه ثقفی در سال 1292ش. در تهران دیده به جهان گشود. پدر ایشان مرحوم آیت الله میرزا محمدتقی صاحب تفسیر روان جاوید از علمای متجدد تهران و از شاگردان مرحوم آیت الله العظمی حائری یزدی بود. جد ایشان میرزا ابوالفضل تهرانی صاحب کتاب شفاء الصدور در شرح زیارت عاشورا است. پدر میرزا ابوالفضل تهرانی، مرحوم میرزا ابوالقاسم کلانتر صاحب تقریرات شیخ انصاری و از فقهای تهران بوده اند. (کتاب قدس ایران، ص 40) همچنین از ناحیه مادری با خانواده ‌های متجدد قاجار مرتبط بوده اند. پدرِ مادرِ ایشان حاج میرزا غلامحسین، خزانه دار و مستوفی خزانه بود که به او خازن الممالک می ‌گفتند. و پدرِ مادربزرگ ایشان حاج میرزا هدایت بود که در تاریخ دوران قاجاریه به او «ناظم خلوت» می‌ گفتند یعنی وزیر دربار و بعدها در زمان رضا شاه که نام فامیل باب شد، فامیل خود را ناظم خلوتی گذاشتند.(همان، ص 72) از آنجایی که ایشان از ناحیه پدری و مادری با خانواده ‌های دیندار و متجدد مرتبط بوده‌ اند تحصیلات جدید را در دبیرستان‌ هایی که به تازگی تأسیس شده بودند فرا گرفتند. ایشان در سال 1308ش. با امام خمینی(س) ازدواج کردند.(همان، ص 4)

با توجه به اینکه، ایشان دوران طفولیت و نوجوانی خود را در منزل اشرافی مادر بزرگ خویش و در رفاه به سر برده بودند و در زندگی امام خمینی(س) تجملات جایی نداشت بر خود واجب دانستند که متناسب با آنچه مختص زندگی یک روحانی است رفتار کنند.(همان، ص 6) در هر صورت ایشان بعد از ازدواج با امام، از تهران به قم آمدند. با شروع نهضت امام خمینی(س) دوره جدیدی از زندگی ایشان شروع شد که مصادف شد با زندان، حصر و نهایتاً تبعید امام به ترکیه و سپس عراق. در تمام این مراحل، همسر امام، همراه و همگام ایشان بودند و امام را در ادامه راه یاری می ‌کردند.

اما گویی که یکی از سخت ترین دورانی که بر امام و خانواده ایشان گذشت، دوران تبعید در نجف بود. 15 سال زندگی در غربت به دور از بستگان و آشنایان، همراه با فشارهایی از ناحیه رژیم پهلوی، رژیم عراق و مخالفان امام در نجف، و شهادت فرزند ارشد، مسأله ساده‌ ای نیست که از عهده هر زن برآید بلکه زنانی را می ‌طلبد که چون کوه استوار و ثابت قدم باشند. بانو خدیجه ثقفی نمونه بارز چنین زنانی است که با تحمل دوران سخت نهضت و پیروزی انقلاب و سال‌ های بعد از پیروزی انقلاب، همواره همراهی دلسوز و مهربان برای رهبر انقلاب بود. آنچه در ادامه می ‌خوانید مرور برخی از خاطرات نزدیکان درباره صبر و شکیبایی بانوی انقلاب در همراهی با امام در طول سالیان است که از نظر می ‌گذرد؛ گفتنی است این مطلب با روش توصیفی و بر اساس خاطرات شفاهی و برخی آثار منتشر شده صورت گرفته و بر آن است تا خصوصیات برجسته خانم ثقفی را در امور تربیتی و خانوادگی، و همراهی با نهضت امام، حضور سالیان در نجف اشرف مورد بررسی و بازگویی قرار دهد.

آراستگی ظاهری و آرامش روحی امام اگر چه ذاتی بود، اما نقش همسر مکرم ایشان در بروز اکتسابی آنها برجسته بود. خانم مؤمنه و باوقاری که در همان آغاز جوانی می‌ دانست با مردی پیمان ازدواج می بندد که دلی دریایی دارد و ساحل زندگیشان همیشه آرام نیست. اتفاقا امواج حوادث مخصوصا پس از شروع مبارزه خیلی زود جامعه ایران و به تبع آن فضای خانوادگی امام را تحت تأثیر قرار داد و با آغاز حبس و حصر و سپس تبعید آن هم به خارج از کشور شرایطی ایجاد شد که اگر همراهی این بانوی بزرگوار نبود شاید اتفاقات به گونه ‌ای دیگر رقم می‌ خورد.(کتاب خانم خدیجه ثقفی در آینه خاطرات، آیت الله هاشمی، ص11)

سال‌ های آخر عمر ایشان، نیز یک بار همسفر مشهد مقدس بودیم که اگر چه با ویلچر رفت و آمد می کرد اما متانت کلامش همانی بود که سراغ داشتم. زنی بزرگوار که تقدیر شد پس از فراق امام و حاج آقا مصطفی در عزای حاج ‌احمد آقا نیز داغدار باشد. ولی باز جز صبوری از ایشان ندیدم. رفتار ایشان در زندگی مشترک با امام، اکتسابی بود اما کردار ایشان که خود نیز از خاندانی شریف و بیتی معظم و معزز بود بسیاری از مکارم اخلاقش انتسابی بود.(همان)

این بانو عقیله انقلاب بود. لازم نبود که انسان آثاری را از ایشان بشنود؛ همان سکانداری انقلاب در جمع ما خواص این بانو را به عنوان عقیله انقلاب معرفی کرد و همه ما از ایشان به عنوان عقیله انقلاب یاد می کردیم.(همان، آیت الله جوادی آملی، ص14)

جلب رضایت شوهر از ویژگی‌ های ممتاز ایشان است. برای اینکه هیچ گاه امام از دست ایشان شاکی نبوده همیشه امام اظهار علاقه به ایشان می‌ کرده است. جلب رضایت شوهر و همفکری و همکاری در زندگی و واقعا سَکَن و آرامش بودن که با اینکه ایشان دختر مرحوم ثقفی و از خانواده خیلی مهمی بودند اما به خاطر شوهر می ‌باید برود توی یک خانه شصت متری نجف با آن آب و هوای نجف آن وضع زندگی کند. این همفکری و همکاری با امام بسیار ارزشمند بود.(همان، آیت الله یوسف صانعی، ص 24)

نامه معروف امام به همسرش، واقعا گویای عمق علاقه امام به این بانوی فرهیخته است. بعضی ‌ها به امام اعتراض می ‌کردند که این چه نامه ‌ای است؟ آقایان اعتراض می‌ کردند به آن نامه عاشقانه امام که در لبنان کنار دریا نوشتند که سراپا عاشقانه است و هنرمندانه. وقتی در مجله زن چاپ شد در قم به آن اعتراض کردند، آن وقت آقای مرتضوی(حفظه الله) پیش آنها رفت گفته بودند اینها چه بود نوشته بودی؟ ایشان پاسخ دادند من واقعیت را نوشتم شما اشکالی دارید به امام اشکال کنید. اگر به نقل اشکال دارید. من ثابت می ‌کنم نقل درست است کجایش اشکال دارد؟ یک شوهری به زنش اظهار علاقه کند؟ این بد است؟ این خلاف شرع است؟ آیا حتما باید ظلم به مردم کرد و دیگران را اذیت کرد؟(همان)

خانم ثقفی همسر بزرگوار امام اهل فضل بودند اهل ادب و اهل بیان بودند. یک چهره اجتماعی فعال بودند شایستگی بسیاری داشتند. اما بودن ایشان در کنار امام و توان بخشیدن به نهضتی که امام رهبری می‌ کرد را اگر کسی انکار کند، انکار یک امر بدیهی کرده است. یعنی واقعیت این است که رهبری یک انقلاب خیلی شجاعت می ‌خواهد خیلی فداکاری می ‌خواهد. این بانو هم مشکلاتی که رهبری امام برای خانواده و برای شخص خودشان داشت اگر نگوئیم بیش از امام، مثل امام تحمل کردند و نیز در شجاعت بخشیدن به رهبری؛ البته امام شجاع بودند ولی در تقویت این شجاعت و پایداری امام در این عرصه مطمئنا این بانوی محترم نقش داشتند.(همان، حجت‌الاسلام والمسلمین سید محمد خاتمی، ص35)

در تبعید امام، در فراق امام و در همان مدتی که ایشان در نجف بودند دوران سختی داشتند. ولی تحمل این ناراحتی ‌ها یا در همین فرانسه نوفل لوشاتو امام باز مدتی تنها بودند تا بعد کار درست شد و خانم امام و بچه ‌ها خدمت امام رفتند. فاصله ‌ها باعث ناراحتی ایشان بود. منظورم این است که در تمام فراق‌ها که برای خانم امام خیلی سنگین بود تحمل کرد و نگفت چرا این کارها را می‌ کنی؟ مثلا مرا در‌ به‌ در کردی. من را چنین کردی. آخر از این حرف ‌ها در خانم‌ ها هست و ممکن است بزنند. ولی ایشان اظهار ناراحتی نمی ‌کردند که چرا این فراق محقق شد.(همان، حجت الاسلام والمسلمین نصرالله شاه ‌آبادی، ص46)

از روحیات امام معلوم بود که از درون خانه آرامش دارند و خاطر جمع هستند. همسو و همفکر هستند و دغدغه ندارند. خوب از همین پدر و مادر و از دامن این مادر مرحوم حاج آقا مصطفی تربیت می‌ شود که هم فیلسوف و هم فقیه است.(همان، حجت الاسلام و المسلمین ناطق نوری، ص48)

زندگی خانم قبلا خیلی اشرافی بود. با زندگی بعدی که همسر یک روحانی بود، بسیار متفاوت بود. ولی در عین حال شخصیت خانم ایجاب می‌ کرد در تمام مسائل با امام وفاداری و سازش داشته باشند. حتی گاهی ایشان متحمل فقر هم بودند و مرحوم حاج ‌احمد آقا نقل می ‌کرد خانم خیلی شجاع بود. شبی که امام دستگیر شدند و به تهران آمدند مرحوم آقا مصطفی آن شب خیلی بی ‌تابی  و گریه می‌ کرد. یک مرتبه خانم برگشت و حسابی پرخاش کرد به مرحوم آقا مصطفی؛ که مصطفی شجاعت و شهامت و شخصیت را از پدرت یاد بگیر! چرا اینقدر جزع و فزع می‌ کنی؟(همان، ص57)

خانم بنا به اصرار پدرم در منزل عهده ‌دار کار خانه نبودند و بیشتر از خدمتکار جهت رسیدگی به امورات منزل از جمله آشپزی استفاده می ‌کردند. خانم به آموزش و یادگیری بسیار علاقمند بود و از همان ابتدا نزد امام جامع المقدمات و دیگر دروس عربی را فرا گرفتند. مصطفی اولین فرزند خانواده با به دنیا آمدنش خانم را غرق در شور و نشاط کرد و شور و علاقه خانم به مصطفی تا پایان عمر برادرم مشهود بود. این علاقه و وابستگی دو طرفه بین مادر و  پسر موجب دیدار روزانه مصطفی با مادر شده و تا پایان عمر ادامه داشت.(همان، خانم صدیقه مصطفوی، ص116)

از خصوصیات دیگر ایشان ثبات اخلاقی بود. هیچگاه تضادی در کنش و واکنش ایشان دیده نمی ‌شد. چه در روزهای خوب و چه در روزهای سخت مبارزه، همیشه رعایت متانت ادب و اخلاق را می‌ کردند و مشکلات زندگی هرگز بر ایشان فائق نیامد.(همان، ص117)

یک بار امام درباره خانم به من گفت: که 60 سال است که با ایشان زندگی می ‌کنم اما یکبار ایشان غیبت نکردند و شاید به خاطر همین ویژگی ‌های شخصیتی خانم بود که آقا تا آخر عمر احترام زیادی برای ایشان قائل بود.(همان، ص120)

بعد از فوت امام هم دیگر مشخص است که خانم چه حالی داشتند. خانم در برابر مصائب خیلی درون گرا بودند. در این زمینه به یاد دارم بعد از فوت حاج ‌احمد آقا خانم را برای دردی که در ناحیه معده داشت نزد دکتر بردم و دکتر گفت: از اعصاب است. من گفتم به اعصاب چه ربطی دارد؟ که دکتر گفت: خانم غصه می ‌خورد و این درد به آن دلیل است.(همان، ص124)

عقل و بردباری و صبوری و موقعیت شناسی از ویژگی ‌های مهم خانم بود. موقعیت شناسی هم خودش خیلی مهم است. خانم از لباس این یکی برای آن یکی لباس درست می ‌کرد و لباس آن را برای این درست می ‌کرد. لباس بزرگه را برای کوچیکه درست می ‌کرد و نمی ‌آمدند به آقا بگویند پول بده و آقا بگویند من ندارم.(همان، خانم فریده مصطفوی، ص143)

پایه ‌های ایمان خانم بسیار محکم و عمیق بود. به خصوص از نظر تربیتی در خانواده ‌ای رشد کرده بودند که متدین و از نظر اخلاقی واقعا متخلق به اخلاق اسلامی بودند و هیچ کدام از خانواده ایشان نه اهل غیبت بودند و نه توهین یا حرف سبک و دور از اخلاق. مادر اصلا حرف زشت به زبانشان نمی ‌آمد.(همان، خانم زهرا مصطفوی، ص162)

حضرت امام و همسر مکرمشان در تلاطم روزگار زندگی آرامی داشتند. خانم می ‌گفت این زندگی آرام به جهت دو ویژگی است که در من و امام بوده و هست یکی تدین و حق باوری و دوم عقل و عاقلانه عمل کردن و سپس می ‌افزود: من صبوری را به همراه  داشتم.(همان، علی ثقفی، ص170)

در هنگام حیات امام و به خصوص بعد از آن بزرگوار مهمترین دغدغه او حفظ حرمت و ‌شأن امام بود. کمترین کاری که خدای ناکرده در تضاد با شئونات و موقعیت امام باشد، از او سر نزد. او حتی در زندگی فردی به گونه‌ ای عمل می ‌کرد که گویا مبنای همه تعاملات با دیگران حتی خانواده خود بر محوریت حفظ احترام امام بود.(همان)

این بانوی عارفه طبعی روان و قلمی شیوا و تحصیلاتی به تمام و کمال داشت در آن روزگار که کمتر بانوان را به مدرسه و حوزه علمیه می ‌فرستادند او دروس دوره‌ های دبستانی و دبیرستانی را طی کرد و سال ها از دروس حوزه امام بهره جست و زبان فرانسوی را آموخت.(همان، ص160)

خانه امام خیلی ساده ولی تمیز و مرتب بود. خانم خیلی زن تربیت شده‌ ای بود آقا هم فوق العاده به او احترام می ‌گذاشت. یک چنین خانم برجسته ‌ای را درکش می ‌کرد. یعنی خانم ‌هایی مثل این خانم کم است من می ‌گویم اصلا نیست.(همان، خانم معصومه حائری، ص174)

اوایل ازدواج، یک بار برای امام شعرشان را خواند و امام خیلی استقبال نکردند و خانم هم دیگر نخواند. همین چند سال پیش من یک دفعه رفتم پیش ایشان گفتند که سر شب شعری به ذهنم رسید نیم بیتی گفتم و در نیم بیت دیگرش ماندم. خوابیدم خوابم برد امام را در خواب دیدم به امام گفتم این نیم بیت را گفتم امام نیم بیت دیگرش را به من گفت و من هم نصف شب بلند شدم و نوشتم و این شعر را برای من خواندند.(همان، خانم دکتر فاطمه طباطبایی،ص196)

اصلاً ساده زیستی در زندگی ایشان نهادینه شده بود، یک حالتی که نباید بگوییم ساده زیستی را بازی می‌ کرد، ساده زیست بود، نمایش ساده زیستی نداشت. واقعیت امر این است که فرقی برایش نداشت که در خانه 200 متری زندگی کند یا یک خانه 50 متری، چون دلش ساده زیست بود. خود من هیچ موقع تجمل را در زندگی خانم اصلاً ندیدم که دنبال تجملات باشد، اصلاً تجملاتی نبود، همه چیز را روی اصول خودش داشت.(کتاب قدس ایران، خانم فاطمه طباطبایی،ص 207)

در نجف تفریحات گاه و بیگاه، مسافرت، رفتن به مسجد کوفه و سهله، خاطره گویی، نیز از جمله کارهایی بود که بانوی انقلاب را در نجف مشغول داشته بود.(اقلیم خاطرات، خانم طباطبایی، ص 215)

خانم بسیار مقید بودند که در رفت و آمدها آداب را رعایت کنند مثلاً هر کس به دیدن خانـم می ‌آمدند مقید بودند که حتماً بازدید ایشان بروند، در حالی که همه ما می ‌دانستیم خانم علاقه عجیبی به امام دارند ولی در عین حال اگر کسانی که رابطه ‌شان با امام خوب نبود یعنی در واقع مخالف امام بودند به دیدن خانم می ‌آمدند در حالی که می ‌دانستند آن طرف و خانواده ‌شان با امام خوب نیستند ولی بازدیدشان حتماً می‌ رفتند. یعنی در دید و بازدیدها این مسائل را دخالت نمی‌ دادند.»(قدس ایران، خانم طباطبایی، ص 238)


[ جمعه 99/1/1 ] [ 9:47 عصر ] [ غلامرضابالایی راینی ]

 

نامه‌ تکان دهنده یک دختر 9 ساله به رزمندگان اسلام + عکس

مردم ایران همواره بر اساس آموزه‌های دینی و سنت‌های ملی در مواقع سختی ایثار و از خودگذشتگی خود را نشان دادند. اوج این همبستگی اجتماعی و وفاق ملی را در دوران دفاع مقدس می‌توان مشاهده کرد.

یکی از این اسناد که در آرشیو مرکز اسناد انقلاب اسلامی موجود است؛ نامه‌ دختر بچه 9 ساله‌ای است که در 1362/11/8 نگاشته شده و همراه با نان خشک و بادام به دست رزمندگان اسلام رسیده که متن آن در ادامه است:

با سلام به امام زمان علیه‌السلام، درود بر امام خمینی

سلام به رزمندگان اسلام

اسم من زهرا می‌باشد این هدیه را که نان خشک و بادام است برای شما فرستادم. پدرم می‌خواست جبهه بیاید ولی او با موتور زیر ماشین رفت و کشته شد. من 9 سال دارم و نصف روز مدرسه و نصف دیگر را قالی‌بافی می‌روم. مادرم کار می‌کند. ما 5 نفر هستیم. پدرم مرد و باید کار کنیم و من 92 روز کار کردم تا برای شما رزمندگان توانستم نان بفرستم.

از خدا می‌خواهم که این هدیه را از یک یتیم قبول کنید و پس ندهید و مرا کربلاء ببرید. آخر من و مادرم خیلی روزه می‌گیریم تا خرجی داشته باشیم. مادرم، خودم ، احمد و بتول و تقی برادر کوچکم سلام می‌رسانیم خدا نگهدار شما پاسداران اسلام باشد.

منیع:  جماران


[ شنبه 98/12/17 ] [ 9:24 عصر ] [ غلامرضابالایی راینی ]

وصیت‌نامه الهی سیاسی شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی منتشر شد

متن کامل وصیت‌نامه الهی سیاسی سردار شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی با عنوان «میثاق‌نامه مکتب حاج قاسم» بدین شرح است:

بسم الله الرحمن الرحیم

شهادت میدهم به اصول دین

اشهد أن لا اله الّا الله و اشهد أنّ محمداً رسول الله و اشهد أنّ امیرالمؤمنین علیبنابیطالب و اولاده المعصومین اثنیعشر ائمتنا و معصومیننا حجج الله.

شهادت میدهم که قیامت حق است. قرآن حق است. بهشت و جهنّم حق است. سؤال و جواب حق است. معاد، عدل، امامت، نبوّت حق است.

خدایا! تو را سپاس میگویم بخاطر نعمتهایت

خداوندا ! تو را سپاس که مرا صلب به صلب، قرن به قرن، از صلبی به صلبی منتقل کردی و در زمانی اجازه ظهور و وجود دادی که امکان درک یکی از برجستهترین اولیائت را که قرین و قریب معصومین است، عبد صالحت خمینی کبیر را درک کنم و سرباز رکاب او شوم. اگر توفیق صحابه رسول اعظمت محمد مصطفی را نداشتم و اگر بیبهره بودم از دوره مظلومیت علیبنابیطالب و فرزندان معصوم و مظلومش، مرا در همان راهی قرار دادی که آنها در همان مسیر، جان خود را که جان جهان و خلقت بود، تقدیم کردند.

خداوندا ! تو را شکرگزارم که پس از عبد صالحت خمینی عزیز، مرا در مسیر عبد صالح دیگری که مظلومیتش اعظم است بر صالحیتش، مردی که حکیم امروز اسلام و تشیّع و ایران و جهان سیاسی اسلام است، خامنهای عزیز ــ که جانم فدایِ جان او باد ــ قرار دادی.

پروردگارا ! تو را سپاس که مرا با بهترین بندگانت در هم آمیختی

و درک بوسه بر گونههای بهشتی آنان و استشمام بوی عطر الهی آنان را ــ یعنی مجاهدین و شهدای این راه ــ به من ارزانی داشتی.

 

خداوندا ! ای قادر عزیز و ای رحمان رزّاق، پیشانی شکر شرم بر آستانت میسایم که مرا در مسیر فاطمه اطهر و فرزندانش در مذهب تشیّع ـ عطر حقیقی اسلام ـ قرار دادی و مرا از اشک بر فرزندان علیبنابیطالب و فاطمه اطهر بهرهمند نمودی؛ چه نعمت عظمایی که بالاترین و ارزشمندترین نعمتهایت است؛ نعمتی که در آن نور است، معنویت، بیقراری که در درون خود بالاترین قرارها را دارد، غمی که آرامش و معنویت دارد.

 

خداوندا ! تو را سپاس که مرا از پدر و مادر فقیر، اما متدیّن و عاشق اهلبیت و پیوسته در مسیر پاکی بهرهمند نمودی. از تو عاجزانه میخواهم آنها را در بهشتت و با اولیائت قرین کنی و مرا در عالم آخرت از درک محضرشان بهرهمند فرما.

خدایا! به عفو تو امید دارم

ای خدای عزیز و ای خالق حکیم بیهمتا ! دستم خالی است و کولهپشتی سفرم خالی، من بدون برگ و توشهای به امید ضیافتِ عفو و کرم تو میآیم. من توشهای برنگرفتهام؛ چون فقیر [را] در نزد کریم چه حاجتی است به توشه و برگ؟!

سارُق، چارُقم پر است از امید به تو و فضل و کرَم تو؛ همراه خود دو چشم بسته آوردهام که ثروت آن در کنار همه ناپاکیها، یک ذخیره ارزشمند دارد و آن گوهر اشک بر حسین فاطمه است؛ گوهر اشک بر اهلبیت است؛ گوهر اشک دفاع از مظلوم، یتیم، دفاع از محصورِ مظلوم در چنگ ظالم.

 

خداوندا ! در دستان من چیزی نیست؛ نه برای عرضه [چیزی دارند] و نه قدرت دفاع دارند، اما در دستانم چیزی را ذخیره کردهام که به این ذخیره امید دارم و آن روان بودن پیوسته به سمت تو است. وقتی آنها را به سمتت بلند کردم، وقتی آنها را برایت بر زمین و زانو گذاردم، وقتی سلاح را برای دفاع از دینت به دست گرفتم؛ اینها ثروتِ دست من است که امید دارم قبول کرده باشی. خداوندا ! پاهایم سست است. رمق ندارد. جرأت عبور از پلی که از جهنّم عبور میکند، ندارد. من در پل عادی هم پاهایم می‌لرزد، وای بر من و صراط تو که از مو نازکتر است و از شمشیر بُرندهتر؛ اما یک امیدی به من نوید میدهد که ممکن است نلرزم، ممکن است نجات پیدا کنم. من با این پاها در حَرَمت پا گذاردهام و دورِ خانهات چرخیدهام و در حرم اولیائت در بینالحرمین حسین و عباست آنها را برهنه دواندم و این پاها را در سنگرهای طولانی، خمیده جمع کردم و در دفاع از دینت دویدم، جهیدم، خزیدم، گریستم، خندیدم و خنداندم و گریستم و گریاندم؛ افتادم و بلند شدم. امید دارم آن جهیدنها و خزیدنها و به حُرمت آن حریمها، آنها را ببخشی.

 

خداوندا ! سر من، عقل من، لب من، شامّه من، گوش من، قلب من، همه اعضا و جوارحم در همین امید به سر میبرند؛ یا ارحم الراحمین! مرا بپذیر؛ پاکیزه بپذیر؛ آنچنان بپذیر که شایسته دیدارت شوم. جز دیدار تو را نمی‌خواهم، بهشت من جوار توست، یا الله!

 

خدایا! از کاروان دوستانم جامانده‌ام

خداوند، ای عزیز! من سالها است از کاروانی به جا ماندهام و پیوسته کسانی را به سوی آن روانه میکنم، اما خود جا ماندهام، اما تو خود میدانی هرگز نتوانستم آنها را از یاد ببرم. پیوسته یاد آنها، نام آنها، نه در ذهنم بلکه در قلبم و در چشمم، با اشک و آه یاد شدند.

 

عزیز من! جسم من در حال علیل شدن است. چگونه ممکن [است] کسی که چهل سال بر درت ایستاده است را نپذیری؟ خالق من، محبوب من، عشق من که پیوسته از تو خواستم سراسر وجودم را مملو از عشق به خودت کنی؛ مرا در فراق خود بسوزان و بمیران.

 

عزیزم! من از بیقراری و رسواییِ جاماندگی، سر به بیابانها گذاردهام؛ من به امیدی از این شهر به آن شهر و از این صحرا به آن صحرا در زمستان و تابستان میروم. کریم، حبیب، به کَرَمت دل بستهام، تو خود میدانی دوستت دارم. خوب میدانی جز تو را نمیخواهم. مرا به خودت متصل کن.

 

خدایا وحشت همهی وجودم را فرا گرفته است. من قادر به مهار نفس خود نیستم، رسوایم نکن. مرا به حُرمت کسانی که حرمتشان را بر خودت واجب کردهای، قبل از شکستن حریمی که حرم آنها را خدشهدار میکند، مرا به قافلهای که به سویت آمدند، متصل کن.

 

معبود من، عشق من و معشوق من، دوستت دارم. بارها تو را دیدم و حس کردم، نمیتوانم از تو جدا بمانم. بس است، بس. مرا بپذیر، اما آنچنان که شایسته تو باشم.

 

خطاب به برادران و خواهران مجاهدم...

خواهران و برادران مجاهدم در این عالم، ای کسانی که سرهای خود را برای خداوند عاریه دادهاید و جانها را بر کف دست گرفته و در بازار عشقبازی به سوق فروش آمدهاید، عنایت کنید: جمهوری اسلامی، مرکز اسلام و تشیّع است.

 

امروز قرارگاه حسینبنعلی، ایران است. بدانید جمهوری اسلامی حرم است و این حرم اگر ماند، دیگر حرمها میمانند. اگر دشمن، این حرم را از بین برد، حرمی باقی نمیماند، نه حرم ابراهیمی و نه حرم محمّدی(ص).

 

برادران و خواهرانم! جهان اسلام پیوسته نیازمند رهبری است؛ رهبری متصل و منصوب شرعی و فقهی به معصوم. خوب میدانید منزّهترین عالِم دین که جهان را تکان داد و اسلام را احیا کرد، یعنی خمینی بزرگ و پاک ما، ولایت فقیه را تنها نسخه نجاتبخش این امت قرار داد؛ لذا چه شما که به عنوان شیعه به آن اعتقاد دینی دارید و چه شما که به عنوان سنّی اعتقاد عقلی دارید، بدانید [باید] به دور از هرگونه اختلاف، برای نجات اسلام خیمه ولایت را رها نکنید. خیمه، خیمهی رسولالله است. اساس دشمنی جهان با جمهوری اسلامی، آتش زدن و ویران کردن این خیمه است. دور آن بچرخید. والله والله والله این خیمه اگر آسیب دید، بیتاللهالحرام و مدینه حرم رسولالله و نجف، کربلا، کاظمین، سامرا و مشهد باقی نمیماند؛ قرآن آسیب میبیند.

 

خطاب به برادران و خواهران ایرانی...

برادران و خواهران عزیز ایرانی من، مردم پر افتخار و سربلند که جان من و امثال من، هزاران بار فدای شما باد، کما اینکه شما صدها هزار جان را فدای اسلام و ایران کردید؛ از اصول مراقبت کنید. اصول یعنی ولیّفقیه، خصوصاً این حکیم، مظلوم، وارسته در دین، فقه، عرفان، معرفت؛ خامنه‌ای عزیز را عزیزِ جان خود بدانید. حرمت او را حرمتِ مقدسات بدانید.

 

برادران و خواهران، پدران و مادران، عزیزان من!

جمهوری اسلامی، امروز سربلندترین دوره خود را طی میکند. بدانید مهم نیست که دشمن چه نگاهی به شما دارد. دشمن به پیامبر شما چه نگاهی داشت و [دشمنان] چگونه با پیامبر خدا و اولادش عمل کردند، چه اتهاماتی به او زدند، چگونه با فرزندان مطهر او عمل کردند؟ مذمت دشمنان و شماتت آنها و فشار آنها، شما را دچار تفرقه نکند.

 

بدانید که میدانید مهمترین هنر خمینی عزیز این بود که اوّل اسلام را به پشتوانه ایران آورد و سپس ایران را در خدمت اسلام قرار داد. اگر اسلام نبود و اگر روح اسلامی بر این ملت حاکم نبود، صدام چون گرگ درندهای این کشور را میدرید؛ آمریکا چون سگ هاری همین عمل را میکرد، اما هنر امام این بود که اسلام را به پشتوانه آورد؛ عاشورا و محرّم، صفر و فاطمیه را به پشتوانه این ملت آورد. انقلابهایی در انقلاب ایجاد کرد. به این دلیل در هر دوره هزاران فداکار جان خود را سپر شما و ملت ایران و خاک ایران و اسلام نمودهاند و بزرگترین قدرتهای مادی را ذلیل خود نمودهاند. عزیزانم، در اصول اختلاف نکنید.

 

شهدا، محور عزّت و کرامت همه ما هستند؛ نه برای امروز، بلکه همیشه اینها به دریای واسعه خداوند سبحان اتصال یافتهاند. آنها را در چشم، دل و زبان خود بزرگ ببینید، همانگونه که هستند. فرزندانتان را با نام آنها و تصاویر آنها آشنا کنید. به فرزندان شهدا که یتیمان همه شما هستند، به چشم ادب و احترام بنگرید. به همسران و پدران و مادران آنان احترام کنید، همانگونه که از فرزندان خود با اغماض میگذرید، آنها را در نبود پدران، مادران،همسران و فرزندان خود توجه خاص کنید.

 

نیروهای مسلّح خود را که امروز ولیّفقیه فرمانده آنان است، برای دفاع از خودتان، مذهبتان، اسلام و کشور احترام کنید و نیروهای مسلح میبایست همانند دفاع از خانهی خود، از ملت و نوامیس و ارضِ آن حفاظت و حمایت و ادب و احترام کنند و نسبت به ملت همانگونه که امیرالمؤمنین مولای متقیان فرمود، نیروهای مسلح میبایست منشأ عزت ملت باشد و قلعه و پناهگاه مستضعفین و مردم باشد و زینت کشورش باشد.

 

خطاب به مردم عزیز کرمان...

نکتهای هم خطاب به مردم عزیز کرمان دارم؛ مردمی که دوستداشتنیاند و در طول 8 سال دفاع مقدس بالاترین فداکاریها را انجام دادند و سرداران و مجاهدین بسیار والامقامی را تقدیم اسلام نمودند. من همیشه شرمنده آنها هستم. هشت سال به خاطر اسلام به من اعتماد کردند؛ فرزندان خود را در قتلگاهها و جنگهای شدیدی چون کربلای5، والفجر8، طریقالقدس، فتحالمبین، بیتالمقدس و... روانه کردند و لشکری بزرگ و ارزشمند را به نام و به عشق امام مظلوم حسینبنعلی به نام ثارالله، بنیانگذاری کردند. این لشکر همچون شمشیری برنده، بارها قلب ملتمان و مسلمانها را شاد نمود و غم را از چهره آنها زدود.

عزیزان! من بنا به تقدیر الهی امروز از میان شما رفتهام. من شما را از پدر و مادرم و فرزندان و خواهران و برادران خود بیشتر دوست دارم، چون با شما بیشتر از آنها بودم؛ ضمن اینکه من پاره تن آنها بودم و آنها پاره وجود من، اما آنها هم قبول کردند من وجودم را نذر وجود شما و ملت ایران کنم.

 

دوست دارم کرمان همیشه و تا آخر با ولایت بماند. این ولایت، ولایت علیبنابیطالب است و خیمه او خیمه حسین فاطمه است. دور آن بگردید. با همه شما هستم. میدانید در زندگی به انسانیت و عاطفهها و فطرتها بیشتر از رنگهای سیاسی توجه کردم. خطاب من به همه شما است که مرا از خود میدانید، برادر خود و فرزند خود میدانید.

 

وصیت میکنم اسلام را در این برهه که تداعییافته در انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی است، تنها نگذارید. دفاع از اسلام نیازمند هوشمندی و توجه خاص است. در مسائل سیاسی آنجا که بحث اسلام، جمهوری اسلامی، مقدّسات و ولایت فقیه مطرح میشود، اینها رنگ خدا هستند؛ رنگ خدا را بر هر رنگی ترجیح دهید.

 

خطاب به خانواده شهدا...

فرزندانم، دختران و پسرانم، فرزندان شهدا، پدران و مادران باقیمانده از شهدا، ای چراغهای فروزان کشور ما، خواهران و برادران و همسران وفادار و متدینه شهدا ! در این عالم، صوتی که روزانه من میشنیدم و مأنوس با آن بودم و همچون صوت قرآن به من آرامش میداد و بزرگترین پشتوانه معنوی خود میدانستم، صدای فرزندان شهدا بود که بعضاً روزانه با آن مأنوس بودم؛ صدای پدر و مادر شهدا بود که وجود مادر و پدرم را در وجودشان احساس میکردم.

 

عزیزانم! تا پیشکسوتان این ملتید، قدر خودتان را بدانید. شهیدتان را در خودتان جلوهگر کنید، بهطوری که هر کس شما را میبیند، پدر شهید یا فرزند شهید را، بعینه خودِ شهید را احساس کند، با همان معنویت، صلابت و خصوصیت.

 

خواهش میکنم مرا حلال کنید و عفو نمایید. من نتوانستم حق لازم را پیرامون خیلی از شماها و حتی فرزندان شهیدتان اداء کنم، هم استغفار می‌کنم و هم طلب عفو دارم.

 

دوست دارم جنازهام را فرزندان شهدا بر دوش گیرند، شاید به برکت اصابت دستان پاک آنها بر جسدم، خداوند مرا مورد عنایت قرار دهد.

 

خطاب به سیاسیون کشور...

نکتهای کوتاه خطاب به سیاسیون کشور دارم: چه آنهایی [که] اصلاحطلب خود را مینامند و چه آنهایی که اصولگرا. آنچه پیوسته در رنج بودم اینکه عموماً ما در دو مقطع، خدا و قرآن و ارزشها را فراموش میکنیم، بلکه فدا میکنیم. عزیزان، هر رقابتی با هم میکنید و هر جدلی با هم دارید، اما اگر عمل شما و کلام شما یا مناظرههایتان بهنحوی تضعیفکننده دین و انقلاب بود، بدانید شما مغضوب نبی مکرم اسلام و شهدای این راه هستید؛ مرزها را تفکیک کنید. اگر میخواهید با هم باشید، شرط با هم بودن، توافق و بیان صریح حول اصول است. اصول، مطوّل و مفصّل نیست. اصول عبارت از چند اصل مهم است:

 

1- اول آنها، اعتقاد عملی به ولایت فقیه است؛ یعنی این که نصیحت او را بشنوید، با جان و دل به توصیه و تذکرات او به عنوان طبیب حقیقی شرعی و علمی، عمل کنید. کسی که در جمهوری اسلامی میخواهد مسئولیتی را احراز کند، شرط اساسی آن [این است که] اعتقاد حقیقی و عمل به ولایت فقیه داشته باشد. من نه میگویم ولایت تنوری و نه میگویم ولایت قانونی؛ هیچ یک از این دو، مشکل وحدت را حل نمیکند؛ ولایت قانونی، خاصّ عامه مردم اعم از مسلم و غیر مسلمان است، اما ولایت عملی مخصوص مسئولین است که میخواهند بار مهم کشور را بر دوش بگیرند، آن هم کشور اسلامی با این همه شهید.

 

2- اعتقاد حقیقی به جمهوری اسلامی و آنچه مبنای آن بوده است؛ از اخلاق و ارزشها تا مسئولیتها؛ چه مسئولیت در قبال ملت و چه در قبال اسلام.

 

3- بهکارگیری افراد پاکدست و معتقد و خدمتگزار به ملّت، نه افرادی که حتی اگر به میز یک دهستان هم برسند خاطرهی خانهای سابق را تداعی میکنند.

 

4- مقابله با فساد و دوری از فساد و تجمّلات را شیوه خود قرار دهند.

 

5- در دوره حکومت و حاکمیت خود در هر مسئولیتی، احترام به مردم و خدمت به آنان را عبادت بداند و خود خدمتگزار واقعی، توسعه گر ارزشها باشد، نه با توجیهات واهی، ارزشها را بایکوت کند.

 

مسئولین همانند پدران جامعه میبایست به مسئولیت خود پیرامون تربیت و حراست از جامعه توجه کنند، نه با بیمبالاتی و به خاطر احساسات و جلب برخی از آراء احساسی زودگذر، از اخلاقیاتی حمایت کنند که طلاق و فساد را در جامعه توسعه دهد و خانوادهها را از هم بپاشاند. حکومتها عامل اصلی در استحکام خانواده و از طرف دیگر عامل مهم از هم پاشیدن خانواده هستند. اگر به اصول عمل شد، آن وقت همه در مسیر رهبر و انقلاب و جمهوری اسلامی هستند و یک رقابت صحیح بر پایه همین اصول برای انتخاب اصلح صورت میگیرد.

 

خطاب به برادران سپاهی و ارتشی...

کلامی کوتاه خطاب به برادران سپاهی عزیز و فداکار و ارتشیهای سپاهی دارم: ملاک مسئولیتها را برای انتخاب فرماندهان، شجاعت و قدرتِ اداره بحران قرار دهید. طبیعی است به ولایت اشاره نمیکنم، چون ولایت در نیروهای مسلح جزء نیست، بلکه اساس بقای نیروهای مسلح است. این شرط خللناپذیر میباشد.

 

نکته دیگر، شناخت بهموقع از دشمن و اهداف و سیاستهای او و اخذ تصمیم بهموقع و عمل بهموقع؛ هریک از اینها اگر در غیر وقت خود صورت گیرد، بر پیروزی شما اثر جدّی دارد.

 

خطاب به علما و مراجع معظم

سخنی کوتاه از یک سرباز 40 ساله در میدان به علمای عظیمالشأن و مراجع گرانقدر که موجب روشنایی جامعه و سبب زدودن تاریکیها هستند، خصوصاً مراجع عظام تقلید. سربازتان از یک برج دیدهبانی، دید که اگر این نظام آسیب ببیند، دین و آنچه از ارزشهای آن [که] شما در حوزهها استخوان خُرد کردهاید و زحمت کشیدهاید، از بین میرود. این دورهها با همه دورهها متفاوت است. این بار اگر مسلّط شدند، از اسلام چیزی باقی نمیماند. راه صحیح، حمایت بدون هر گونه ملاحظه از انقلاب، جمهوری اسلامی و ولیّفقیه است. نباید در حوادث، دیگران شما را که امید اسلام هستید به ملاحظه بیندازند. همهی شما امام را دوست داشتید و معتقد به راه او بودید. راه امام مبارزه با آمریکا و حمایت از جمهوری اسلامی و مسلمانان تحت ستم استکبار، تحت پرچم ولیّ‌فقیه است. من با عقل ناقص خود میدیدم برخی خنّاسان سعی داشتند و دارند که مراجع و علماء مؤثر در جامعه را با سخنان خود و حالت حق به جانبی به سکوت و ملاحظه بکشانند. حق واضح است؛ جمهوری اسلامی و ارزشها و ولایت فقیه میراث امام خمینی ؟ره؟ هستند و می‌بایست مورد حمایت جدی قرار گیرند. من حضرت آیتاللهالعظمی خامنهای را خیلی مظلوم و تنها میبینم. او نیازمند همراهی و کمک شماست و شما حضراتمعظّم با بیانتان و دیدارهایتان و حمایتهایتان با ایشان میبایست جامعه را جهت دهید. اگر این انقلاب آسیب دید، حتی زمان شاه ملعون هم نخواهد بود، بلکه سعی استکبار بر الحادگری محض و انحراف عمیق غیر قابل برگشت خواهد بود.

 

دست مبارکتان را میبوسم و عذرخواهی میکنم از این بیان، اما دوست داشتم در شرفیابیهای حضوری به محضرتان عرض کنم که توفیق حاصل نشد.

سربازتان و دست بوستان

از همه طلب عفو دارم

از همسایگانم و دوستانم و همکارانم طلب بخشش و عفو دارم. از رزمندگان لشکر ثارالله و نیروی باعظمت قدس که خار چشم دشمن و سدّ راه او است، طلب بخشش و عفو دارم؛ خصوصاً از کسانی که برادرانه به من کمک کردند.

 

نمیتوانم از حسین پورجعفری نام نبرم که خیرخواهانه و برادرانه مرا مثل فرزندی کمک میکرد و مثل برادرانم دوستش داشتم. از خانواده ایشان و همه برادران رزمنده و مجاهدم که به زحمت انداختمشان عذرخواهی می‌کنم. البته همه برادران نیروی قدس به من محبّت برادرانه داشته و کمک کردند و دوست عزیزم سردار قاآنی که با صبر و متانت مرا تحمل کردند.


[ جمعه 98/11/25 ] [ 12:6 صبح ] [ غلامرضابالایی راینی ]

حاج آقا دولابی از سیر عرفانی خود می گوید همه عنایاتی که به من شد، از برکات امام حسین علیه السلام بود. از راه سایر ائمه(ع) هم می توان به مقصد رسید، ولی راه امام حسین علیه السلام خیلی سریع انسان را به نتیجه می‌رساند. چون کشتی امام حسین علیه السلام در آسمان‌های غیب خیلی سریع راه می‌رود. حاج آقا دولابی از سیر عرفانی خود می گوید به گزارش جی پلاس، حاج محمد اسماعیل دولابی در 1282 هجری شمسی در یک خانواده مذهبی در جنوب تهران متولد شد و در تاریخ هشتم بهمن 1381 مطابق با 25 ذیقعده 1423 (روز دحو الارض) وفات یافت و پیکر پاکش در حرم مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها در قم به خاک سپرده شد. آن عارف بزرگ در اشاره اجمالی به سرگذشت سیر عرفانی خویش چنین می‌فرمود: ـ در ایام جوانی همراه پدرم به نجف اشرف مشرف شده بودم. در آن زمان به شدت تشنه علوم و معارف دینی بوده و با تمام وجود خواستار این بودم که در نجف بمانم و در حوزه تحصیل کنم؛ ولی پدرم که مسن بود و جز من پسر دیگری که بتواند در کارها به او کمک کند نداشت، با ماندنم در نجف موافق نبود. ـ در حرم امیرالمؤمنین علیه السلام به حضرت التماس می‌کردم ترتیبی دهند که در نجف بمانم و درس بخوانم و آن قدر سینه‌ام را به ضریح حضرت فشار می‌دادم و می‌مالیدم که موهای سینه‌ام کنده و تمام سینه‌ام زخم شده بود. حالم به گونه‌ای بود که احتمال نمی‌دادم به ایران برگردم. به خود می‌گفتم یا در نجف می‌مانم و مشغول تحصیل می‌شوم یا اگر مجبور به بازگشت شوم همین‌جا جان می‌دهم و می‌میرم. ـ با علمای نجف هم که مشکلم را در میان گذاشتم تا مجوزی برای ماندن در نجف از آنها بگیرم به من گفتند که وظیفه تو این است که رضایت پدرت را تامین کنی و برای کمک به او به ایران بازگردی. در نتیجه نه التماس‌هایم به حضرت امیر علیه السلام کاری از پیش برد و نه متوسل شدنم به علما مرا به خواسته‌ام رساند. تا اینکه با همان حال ملتهب همراه پدرم به کربلا مشرف شدیم. ـ در حرم حضرت اباعبدالله علیه السلام در بالاسر ضریحِ حضرت همه چیز حل شد و هرچه را می‌خواستم به من عنایت کردند، به طوری که هنگام مراجعت حتی جلوتر از پدرم بدون هرگونه ناراحتی به راه افتادم و به ایران بازگشتم. ـ در ایران اولین کسانی که برای دیدن من به عنوان زائر عتبات، به منزل ما آمدند، دو نفر آقا سید بودند. آنها را به اتاق راهنمایی کردم و خودم برای آوردن وسایل پذیرایی رفتم. وقتی داشتم به اتاق برمی‌گشتم، جلوی درِ اتاق پرده‌ها کنار رفت و حالت مکاشفه‌ای به من دست داد و درحالی‌که سفره دستم بود، حدود بیست دقیقه در جای خود ثابت ماندم. دیدم بالای سر ضریح امام حسین علیه السلام هستم و به من حالی کردند که آنچه را می‌خواستی، از حالا به بعد تحویل بگیر. ـ آن دو آقا سید هم با یکدیگر صحبت می‌کردند و می‌گفتند او درحال خلسه است. از همان‌جا شروع شد؛ آن اتاق شد بالای سر ضریح حضرت و تا سی سال عزاخانه اباعبدالله علیه السلام بود و اشخاصی که به آنجا می‌آمدند، بی‌آنکه لازم باشد کسی ذکر مصیبت بکند، می‌گریستند. ـ در اثر عنایات حضرت اباعبدالله علیه السلام کار به گونه‌ای بود که خیلی از بزرگان مثل مرحوم حاج ملاّ آقاجان زنجانی، مرحوم آیت الله شیخ محمدتقی بافقی و مرحوم آیت الله شاه‌آبادی، بدون اینکه من به دنبال آنها بروم و از آنها التماس و درخواست کنم، با علاقه خودشان به آنجا می‌آمدند. ـ بعد از آن مکاشفه به ترتیب به چهار نفر برخوردم که مرا دست به دست به یکدیگر تحویل دادند. اولین فرد آیت ‌الله سید محمد شریف شیرازی بود. همراه او بودم تا این که مرحوم شد. وقتی جنازه او را به حضرت عبدالعظیم(س) بردیم، آیت ‌الله شیخ محمدتقی بافقی آمد و بر او نماز خواند. من که دیدم شیخ هم بر عزیزم نماز خواند و هم از مرحوم شیرازی قشنگ‌تر است، جذب او شدم؛ به گونه‌ای که حتی همراه جنازه به قم نرفتم. ـ خانه شیخ را پیدا کردم و از آن پس با شیخ محمدتقی بافقی مرتبط بودم تا اینکه او هم مرا تحویل آیت الله شیخ غلامعلی قمی ـ ملقّب به تنوماسی ـ داد. من هم که او را قشنگ‌تر دیدم، از آن پس همراه وی بودم. ـ در همین ایام با آیت الله شاه‌آبادی هم آشنا و دوست شدم و با وی نیز ارتباط داشتم. تا اینکه بالأخره به نفر چهارم [آیت الله شیخ محمد جواد انصاری همدانی] برخوردم که شخص و طریق بود. ـ او با سایرین متفاوت بود. چنین کسی از پوسته بشری خارج شده و آزاد است و هر ساعتی در جایی از عالم است. او در وادی توحید به سر می‌برد؛ یک استوانه نور است که از عرش تا طبقات زمین امتداد دارد و نور همه اهل بیت علیهم السلام در آن میله نور قابل وصول است. ـ اوّل، اهل عبادت، مسجد رفتن، محراب ساختن و امام جماعت بردن بودم. بعد اهل توسل به اهل بیت علیهم السلام و گریه و عزاداری و اقامه مجالس ذکر اهل بیت علیهم السلام شدم. تا اینکه در پایان به شخص برخوردم و به او دل دادم و از وادی توحید سر در آوردم. ـ خداوند لطف فرمود و در هر یک از این کلاسها افراد برجسته و ممتاز آن کلاس را به من نشان داد، ولی کاری کرد که هیچ جا متوقف نشدم، بلکه تماشا کردم و بهره بردم و عبور کردم تا اینکه به وادی توحید رسیدم. ـ در طول این دوران همیشه یکه‌شناس بودم و به هر کس که دل می‌دادم، خودم و زندگی و خانواده ام را قربان او می‌کردم تا اینکه خود او مرا به بعدی تحویل می‌داد و من که وی را بالاتر از قبلی می‌دیدم، از آن پس دور او می‌گشتم. ـ به هر تقدیر، همه عنایاتی که به من شد، از برکات امام حسین علیه السلام بود. از راه سایر ائمه(ع) هم می توان به مقصد رسید، ولی راه امام حسین علیه السلام خیلی سریع انسان را به نتیجه می‌رساند. چون کشتی امام حسین علیه السلام در آسمان‌های غیب خیلی سریع راه می‌رود. هر کس در سیر معنوی خود حرکتش را از آن حضرت آغاز کند، خیلی زود به مقصد می رسد. حاج میرزا محمد اسماعیل دولابی به منظور تربیت و ارشاد تشنگان زلال معرفت، قریب چهل سال در تهران جلسات هفتگی متعدد را اداره کرد که در آنها مردم از قشرهای گوناگون، فارغ از هر گونه تفاوت‌های خلقی، با یگانگی و صفا در کنار هم نشسته و از زلال معارف ولایی و توحیدی که از عالم غیب به واسطه وجود ایشان به سوی طالبان حقیقت و معنی جاری می‌شد سیراب می‌شدند.

منبع: کانال طوبای محب


[ سه شنبه 98/11/8 ] [ 9:35 عصر ] [ غلامرضابالایی راینی ]

اگر سعادت دو جهان را خواهانید به این توصیه ملا احمد نراقی عمل کنید

این ظاهر و روشن است که هر که خود را نتواند بشناسد به شناخت دیگری چون تواند رسید؟ زیرا که هیچ چیز به تو نزدیکتر از تو نیست، چون خود را نشناسی دیگری را چون شناسی؟ اگر سعادت دو جهان را خواهانید به این توصیه ملا احمد نراقی عمل کنید به گزارش جی پلاس، ملا احمد نراقی در کتاب معراج السعاده در باب شناخت نفس چنین آورده است: بدان که کلید سعادت دو جهانی ، شناختن نفس خویشتن است، زیرا که شناختن آدمی خویش را اعانت بر شناختن آفریدگار خود می نماید. چنان که حق تعالی می فرماید: "سَنُریهِم آیاتِنا فِی الافاقِ وَ فِی اَنفُسِهِم حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُم انَّهُ الحَقُّ " (1) یعنی" زود باشد که بنماییم به ایشان آثار قدرت کامله خود را در عالم و در نفس های ایشان، تا معلوم شود ایشان را که اوست پروردگار حق ثابت ". و از حضرت رسول (صلی اللّه علیه و آله وسلم ) منقول است که " مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَفَ رَبَّه"(2) یعنی " هرکه بشناسد نفس خود را، پس به تحقیق که بشناسد پروردگار خود را ". و خود این ظاهر و روشن است که هر که خود را نتواند بشناسد به شناخت دیگری چون تواند رسید زیرا که هیچ چیز به تو نزدیکتر از تو نیست، چون خود را نشناسی دیگری را چون شناسی؟ تو که در علم خود زبون(3) باشی عارف کردگار چون باشی؟ و نیز شناختن خود، موجب شوق به تحصیل کمالات و تهذیب اخلاق و باعث سعی در دفع رذایل(4) می گردد زیرا که آدمی بعد از آنکه حقیقت خود را شناخت و دانست که حقیقت او جوهری است از عالم ملکوت که به این عالم جسمانی آمده باشد که به این فکر افتد که چنین جوهری شریف را عبث و بی فایده به این عالم نفرستادند و این گوهر قیمتی را به بازیچه در صندوقچه بدن ننهاده اند و بدین سبب درصدد تحصیل فواید تعلق نفس به بدن بر می آید و خود را به تدریج به سرمنزل شریفی که باید می رساند. و گاه است که گویی من خود را شناخته ام و به حقیقت خود رسیده ام. زنهار، زنهار که این نیست مگر از بی خبری و بی خردی.

1. فصلت/53.

2. بحارالانوار؛ ج 2، ص 32، ح 23.

3. عاجز، ناتوان.

4. جمع رذیله و به معنی فرومایگی، پستی و ضد فضیلت است. منبع: کتاب معراج السعاده؛ ص 17-18


[ دوشنبه 98/9/18 ] [ 11:35 عصر ] [ غلامرضابالایی راینی ]

ناگفته‌هایی از خلخالی: می‌خواست شب اول 30 نفر را روی پشت‌بام مدرسه اعدام کند/ در مقبره رضاشاه جنازه‌ای در کار نبود

موقعی که انقلاب پیروز شد، امام در مدرسه علوی بودند و اولین حکمی که صادر کردند، حاکمیت شرع برای آقای خلخالی بود که بقایای رژیم شاه را محاکمه کند. بنده، شهید مهدی عراقی و آقای پیراینده، دست‌اندرکار ساماندهی جمعیت‌هایی بودیم که برای دیدن امام می‌آمدند. مدرسه رفاه زیرزمین خیلی بزرگی داشت و زندانی‌ها را که می‌گرفتند، همه را آنجا می‌آوردند. آقای خلخالی در همان روز اول، 30 نفر را محاکمه کرد و حکم اعدام هر 30 نفرشان را داد و گفت: هر 30 نفر را شب روی پشت‌بام مدرسه رفاه می‌بریم و اعدام می‌کنیم! آقا مهدی عراقی به من گفت: بیا برویم پیش آقا! گفتم: برای چه؟ گفت: که بگوییم خوب نیست این‌ها را اینجا روی پشت‌بام اعدام کنند!

محمدرضا کائینی: شاید اسرار زندگی فردی و اجتماعی مرحوم آیت‌الله حاج شیخ صادق خلخالی، آن‌سان که نزد این پیر سپید موی است، نزد هیچکس دیگری حتی فرزندانش نباشد. از این‌رو برای گفت‌وگو درباره خلخالی در سالروز درگذشتش، او را برگزیدیم؛ حاج اسدالله صفا علاوه بر مباشرت با اولین حاکم شرع دادگاه‌های انقلاب، از یاران نزدیک شهید نواب صفوی و اعضای برجسته فداییان اسلام نیز بوده است. اولین ملاقات صفا با آیت‌الله خلخالی پیش از پیروزی انقلاب و در شهر رودبار بود؛ در زمان تبعید آیت‌الله. البته پیشتر آیت‌الله را در شهر قم دیده بود، همان وقت که او به همراه دوستانش آقای مروارید، آقای شجونی و دیگران پای سخنرانی شهید نواب صفوی حاضر می‌شد. اما ملاقات اولشان در رودبار بود. حاج اسدالله همراه با مرحوم حاج احمد شهاب که از فداییان اسلام بود، به دیدن آیت‌الله رفت و در همین دیدار گفت‌وگوی مفصلی داشتند. آیت‌الله بیشتر سال‌های پیش از پیروزی انقلاب را در تبعید گذرانده بود.

همکاری شما با مرحوم آیت‌الله خلخالی چطور شروع شد؟

موقعی که انقلاب پیروز شد، امام در مدرسه علوی بودند و اولین حکمی که صادر کردند، حاکمیت شرع برای آقای خلخالی بود که بقایای رژیم شاه را محاکمه کند. بنده، شهید مهدی عراقی و آقای پیراینده، دست‌اندرکار ساماندهی جمعیت‌هایی بودیم که برای دیدن امام می‌آمدند. مدرسه رفاه زیرزمین خیلی بزرگی داشت و زندانی‌ها را که می‌گرفتند، همه را آنجا می‌آوردند. آقای خلخالی در همان روز اول، 30 نفر را محاکمه کرد و حکم اعدام هر 30 نفرشان را داد و گفت: هر 30 نفر را شب روی پشت‌بام مدرسه رفاه می‌بریم و اعدام می‌کنیم! آقا مهدی عراقی به من گفت: بیا برویم پیش آقا! گفتم: برای چه؟ گفت: که بگوییم خوب نیست این‌ها را اینجا روی پشت‌بام اعدام کنند! به هرحال رفتیم و دیدیم دو، سه نفر دور آقا هستند. خلوت که شد، رفتیم جلوتر. این نکته را داخل پرانتز بگویم که عزت و احترامی که آقا به امثال مهدی عراقی و بنده می‌گذاشتند، به خاطر سابقه‌ای بود که با مرحوم نواب داشتیم وگرنه این‌طور نبود که هر کسی را به راحتی بپذیرند.

به هرحال از آقا مهدی پرسیدند: چیزی شده است؟ حاج مهدی گفت: تصدقتان، اینجا مدرسه است، آقای خلخالی می‌خواهد 30 نفر را روی پشت‌بام ببرد و اعدام کند، ما بالاخره باید مدرسه را تحویل بدهیم و برویم، ولی این کار تأثیر بدی روی روحیه بچه‌هایی می‌گذارد که می‌آیند اینجا درس بخوانند. آقا گفتند: بارک‌الله! امام آقای خلخالی را خواست و فرمود: جناب شیخ! این سی نفری را که برایشان حکم اعدام دادی، خیال نداری درباره‌شان تجدید نظری کنی؟ آقای خلخالی گفت: اگر من این‌ها را اعدام کنم و خدا هزار بار زنده‌شان کند، باز هم اعدامشان می‌کنم! امام تبسمی کرد و گفت: پس یک کاری کن، به دلیل آماده نبودن مکان مناسب، فقط چهار نفرشان را در مدرسه اعدام کن، سریعاً زندان قصر را آماده کنید و بقیه را به آنجا ببرید! عرض کردیم: آقا! زندان قصر را آتش زده‌اند و هر چه که بوده، یا سوخته یا برده‌اند! امام دو، سه نفر را خواستند و فرمودند: من به شما پول می‌دهم تا 20، 30 تا عمله را بردارید و ببرید و سریع قسمتی از زندان قصر را تعمیر کنید و زندانی‌ها را به آنجا ببرید.

آن دو سه نفر برادران صالحی نبودند؟

چرا. امام پول در اختیارشان گذاشت و عمله و بنا بردند و یک قسمت از زندان را ساختند و تمام کردند. خاطرم هست دو تا برادر بودند به اسم موحدی که بنز ده تن داشتند و با آن روغن و قند می‌آوردند! یکی از آن‌ها آمد و به من گفت: می‌خواهیم این‌ها را از این زیرزمین برداریم و به زندان قصر ببریم، اما وسیله نداریم. گفتم: بروید قصابخانه و دو سه تا از ماشین‌هایی را که در آن گوشت آویزان می‌کنند، بردارید و بیاورید و همه را سوار می‌کنیم و بی‌سروصدا و بدون اینکه کسی بفهمد، این‌ها را به زندان می‌بریم! البته در آن شرایط، اگر مردم آن‌ها را می‌دیدند، اول از همه خودشان به آن‌ها حمله می‌کردند! به همین دلیل، صلاح بود که مخفیانه ببریم. از طرف دیگر، تمام کارهای مدرسه رفاه در دست مرحوم شهید رجایی بود. ایشان هم دائماً فشار می‌آورد که مدرسه‌ها دارند باز می‌شوند و اینجا را به ما تحویل بدهید! زندانی‌ها را به زندان قصر بردیم و در اتاق‌ها تقسیم کردیم. یک اتاق را هم برای محاکمه اختصاص دادیم و من در آنجا با آقای خلخالی صمیمی شدم. در مدرسه رفاه هم با او سلام و علیک داشتم، اما قاطی نشده بودم. از آن به بعد آن‌قدر دوست شده بودیم که وقتی در آن روزها از قم به تهران می‌آمد، یکسره به خانه ما می‌آمد، خانم من از سادات است، خانم شیخ هم سادات بود و با هم خیلی رفیق شدند. مرتب به خانه ما می‌آمد و شام و ناهار پیش ما می‌ماند. شیخ هر کاری هم که می‌خواست بکند، به من می‌گفت: بیا با من همکاری کن! حتی به چند کشور هم که مسافرت کرد، من هم همراهش بودم.

آقای خلخالی چه جور شخصیتی داشت؟ فارغ از داوری‌های سیاسی این چهار دهه. آن کسی که شما از نزدیک با او همکاری داشتید، چه جور آدمی بود؟

من در تمام عمرم چند نفر را دیدم که وقتی از دنیا رفتند، یک ریالی از آن‌ها باقی نماند! خدا را شاهد می‌گیرم. او مرده است و بنده هم دارم می‌میرم! اولی مرحوم نواب بود. دومی امام خمینی بود که در زمان خودش، زمین‌های پدری‌اش را هم به فقرا داد. یکی هم آقای خلخالی بود. اساساً در جمهوری اسلامی، آقای خلخالی غریب واقع شد. چرا؟ یک چشمه‌اش را برایتان می‌گویم. این داستان‌ها را فقط من می‌دانم.

آیت‌الله خلخالی یک خانه به طور موقت در جماران گرفته بود که دائماً نرود قم و بیاید. کف اتاق‌هایش را موکت انداخته بودند. یک روز برای کاری به آنجا رفتم. دیدم شهید صیاد شیرازی با یکی دو نفر دیگر آنجا نشسته‌اند. همسر آقای خلخالی جلوی آقای صیاد ایستاده و عصبانی بود! آقای خلخالی هم با همان لهجه ترکی – قمی خود می‌گفت: برو، من این کار را نَمی‌کنم! خانم جلوی آقای صیاد به آقای خلخالی تندی می‌کرد و او هم با عصبانیت می‌گفت: سرم را هم ببری، نَمی‌کنم.

بعد به سرهنگ صیاد شیرازی گفت: سرهنگ! به جد آقای خمینی اگر بفهمم در این کار دخالت کردی، پاگون‌هایت را از روی دوشت می‌کنم! سرهنگ گفت: آقا! مطمئن باشید ما بی‌اجازه شما آب هم نمی‌خوریم! خانمم رفت و به خانم آقای خلخالی گفت: بس کن! نامحرم نشسته است! او هم با عصبانیت گفت: … هر چه به او می‌گویم می‌گوید نه، نه، نه! آن‌هایی که زیر دستش راننده بودند، حالا چه و چه و چه دارند! این زندگی است که ما داریم؟ پنج تا دختر داریم، برای هیچ کدامشان یک قاشق چایخوری نگرفته‌ایم، کنار بگذاریم! خانمم او را کنار کشید و با هم درددل کردند. بعداً خانمم برایم تعریف کرد: پنج تا دختر و سه تا پسر دارند، پسر کوچکش مسعود می‌خواست به آلمان برود و گذرنامه نداشت، به سربازی رفته و حالا او را خط مقدم فلان جبهه فرستاده‌اند، خانم آقای خلخالی آمده است به سرهنگ صیاد بگوید: شما که دست‌اندرکار هستی، این بچه را بیاور پیش خودت. آقای خلخالی هم گفته بود: بچه‌های مردم بروند جبهه پرپر شوند و بچه من بیاید عقب؟ چه فرقی دارد؟ سر این دعوایشان شده بود!

ظاهراً ایشان از میراث پدری‌اش هم صرف‌نظر کرده بود. این‌طور نیست؟

بله، یک بار می‌خواست برود گیوی خلخال. خانه پدری‌اش آنجا بود. خیلی هم بزرگ بود. چند مغازه مثل علافی، چوب‌فروشی، عطاری و… هم نبش آن بود. مسجدی بود که دعوتش کردند برای سخنرانی. گفتم: آقا! شما ترکی صحبت می‌کنی و ما که چیزی نمی‌فهمیم. ایشان گفت: فارسی هم قاطی‌اش می‌کنم، بیا برویم! داشتیم می‌رفتیم که پیرمردی به بازویم زد و گفت: حاج‌آقا صفا! من شما را می‌شناسم، شیخ مرا به خانه‌اش راه نمی‌دهد، من می‌خواهم پنج دقیقه با او صحبت کنم، شما کاری کن که مرا راه بدهد! رفتم مسجد و برگشتیم و داشتیم استراحت می‌کردیم و تنقلات می‌خوردیم که قضیه را به ایشان گفتم. گفت: می‌شناسمش، شوهر خواهرم است، نمی‌خواهم با او ملاقات کنم، باعث کسالتم می‌شود! فردای آن روز، آن آقا مرا در خیابان دید و پرسید: حاج‌آقا! چطور شد؟ نتوانستی اجازه بگیری؟ تو که چشم راست شیخ هستی، خواهش کن که من به ملاقاتش بیایم. گفتم: امشب درستش می‌کنم. شب دور هم بودیم که گفتم: آقا! به خاطر خدا، به خاطر من بگذار بیاید! گفت: بیاید، ولی گفته باشم. ناراحت می‌شوی! گفتم: مگر جریان چیست که من ناراحت می‌شوم؟ ظاهراً سر تقسیم ارث و میراث پدری آقای خلخالی، این شوهر خواهر سروصدا راه می‌اندازد و آقای خلخالی هم مکتوب می‌کند که من از میراث پدر حتی یک میخ هم نمی‌خواهم، بروید رهایم کنید! شیخ می‌گفت: من که چیزی نمی‌خواهم، نمی‌دانم این چرا مرا ول نمی‌کند؟ گفتم: حالا بگذار بیاید دو کلمه حرفش را بزند، طوری نمی‌شود. گفت: فردا شب بعد از نماز مغرب و عشاء بیاید. فردا شب آمد و هنوز ننشسته، شروع کرد خطاب به شیخ بدگویی کردن! آقای خلخالی نگاهی به من انداخت و گفت: چطوری حاج‌آقا صفا؟ من گریه‌ام گرفت!

به خاطر چه این کار را کرد؟

سر اینکه چرا سهم زن مرا از دکان‌ها نمی‌دهند! با وجود اینکه آقای خلخالی گفته بود نه من ارث می‌خواهم و نه ماجرا به من مربوط است. یک ممد قمی بود که هیکل خوبی داشت. شیخ گفت: ممد! پس کله‌اش را بگیر و از در بیندازش بیرون! محمد هم او را انداخت بیرون و در را بست. آقای خلخالی به من گفت: دیدی داداش؟ این‌ها کس و کار من هستند، همه‌شان توقع دارند که هر کسی هر کاری دارد، من بنویسم و کارشان راه بیفتد! من هم این کار را نمی‌کنم و به همین دلیل همه با من دشمن هستند! تو که از من چیزی نمی‌خواهی؟ گفتم: نه، الحمدلله احتیاجی ندارم، شما خودت خیلی وقت‌ها در خانه من هستی! گفت: خدا توفیقت بدهد، ولی خانواده من با من این‌طوری هستند. خدا شاهد است وقتی هم که از دنیا رفت، یک دانه یک ریالی باقی نگذاشت! پیش از انقلاب، یک خانه در قم داشت که چند تا پله می‌خورد می‌رفت پایین! یک شیخی بود که رفت و به امام خمینی گفت: آقای خلخالی می‌خواهد خانه‌اش را بفروشد، بگویید بدهد به من، یک مقدار پول دارم و باقی‌اش را هم خرد خرد می‌دهم. آقای خمینی آقای خلخالی را خواست و به او گفت: این شیخ عیالوار است، خانه‌ات را به او بده! آقای خلخالی جواب داد: با پولی که می‌خواهد به من بدهد، جایی را نمی‌توانم تهیه کنم! امام گفت: باقی‌اش را من به تو می‌دهم! آقای خلخالی خانه را به آن شیخ داد و او هم یک ریال از بقیه پول را به خلخالی نداد! این گذشت تا اینکه خانمش یک تکه زمین نزدیک راه‌آهن خرید و ساخت. خلاصه خودش هیچی نداشت.

با توجه به همکاری شما با آیت‌الله خلخالی در دوره کار قضایی ایشان، سبک قضاوتش چگونه بود؟

در نهایت باید خودش ماجرا را درمی‌یافت، توصیه و حرف هیچکس را هم قبول نمی‌کرد. پرونده‌ها را هم که به او می‌دادند، خودش مطالعه می‌کرد. نمی‌خواهم بگویم اشتباه نداشت. در زندگی‌اش اشتباهاتی هم داشت. نه او، همه اشتباه دارند. هیچکدام از ما معصوم نیستیم. انقلاب هم مثل سیل است و وقتی می‌آید، همه چیز را با هم می‌برد! اتفاقاً در چند فقره از اعدام‌ها، با هم اختلاف پیدا کردیم. چند نفر را که برایشان حکم اعدام صادر کرد، شب قبل از اعدام پرونده‌هایشان را خواندم و تصمیم گرفتم جلوی اعدامشان را بگیرم. اعتراض کرد چه کسی به تو این اجازه را داده است؟ برو بیرون! گفتم: خودت برو بیرون، آن کسی که تو را اینجا گذاشته، مرا هم گذاشته است که مواظبت باشم! به حضرت عباس قسم عین این حرف را زدم! گفت: خیلی خوب، من می‌روم بیرون. پرونده‌ها را زد زیر بغلش و رفت ته حیاط روی یک سکو نشست و گفت: هر کسی با من کار دارد، بیاید اینجا! ما هم رفتیم و در اتاق دادستانی نشستیم. چند تا از رفقا از جمله علی طهماسبی، برادر شهید استاد خلیل طهماسبی و بقیه آمدند و گفتند: بد است، بالاخره ایشان یک عالم و روحانی است، بد است برود گوشه حیاط و روی سکو بنشیند، بیا برو صورتش را ببوس! رفتم و آوردمش در دفتر و گفتم: من اگر با شما دعوا می‌کنم، دعوای طلبگی است. آخوندها با هم ناهار می‌خورند، بعد از ظهر هم در بحث، کتاب‌ها را به سر و کله هم می‌زنند! برای چه قهر می‌کنی؟

درباره سبک حکم صادر کردنش چه داوری‌ای دارید؟ برخی می‌گویند: بی‌عدالتی می‌کرد، عجله می‌کرد. بی‌حساب و کتاب آدم‌ها را می‌کشت و…؟

طبعاً اگر از این سنخ اتفاق‌ها افتاده باشد، اولاً در حداقل بوده و ثانیاً هیچ عمدی در کار نبوده است. من در چند مورد توانستم جلوی حکم اعدام بعضی‌ها را بگیرم و همان‌طور که گفتم، نمی‌خواهم بگویم آقای خلخالی هیچ اشتباهی نکرده، اما خدا را شاهد می‌گیرم تا وقتی من در کنارش بودم، پرونده‌های افراد را با علی طهماسبی مطالعه می‌کردیم و به آقای خلخالی می‌گفتیم که مثلاً این مستوجب اعدام نیست. او هم می‌نوشت که اجرای حکم در حالت تعلیق است. یکی دو تا هم نبودند.

از جنبه علمی و عملی ایشان را چگونه دیدید؟

از نظر علمی که خیلی خوب بود. اولین کسی بود که امام به عنوان حاکم شرع انتخابش کرد، چون ایشان را مجتهد می‌دانست، در حالی که افراد دیگری هم بودند. امام که با کسی تعارف نداشت. به لحاظ عملی هم با خلوص کار می‌کرد و برای بقای انقلاب و رفع تهدیدها. کسانی که اشتباه نمی‌کنند، فقط چهارده معصوم (ع) هستند، وگرنه همه خطا دارند.

مخالفان شاخص آقای خلخالی چه کسانی بودند؟

مخالفان سرسخت او، دو نفر بودند. از روحانیون صاحب منصب جناح راست. مردم رأی داده بودند که آقای خلخالی نماینده مجلس شود و این دو می‌گفتند، نشود. آقای خلخالی هم رفت پیش امام و گفت: شما هستی و دارند با ما این کار را می‌کنند! امام گفتند: به آقایان بگویید مردم به این آقا رأی داده‌اند، چرا تأییدش نمی‌کنید؟ یکی هم که نه دشمنش بود و نه دوستش، ولی همیشه می‌گفت با کارهای تو مخالف هستم، مرحوم دکتر بهشتی بود.

مقبره رضاخان تشریفاتی بود

حاج اسدالله صفا در ماجرای تخریب مقبره رضاخان، همراه آیت‌الله خلخالی بود. او درباره چگونگی انجام این کار و یافتن جسد در این مقبره می‌گوید: قبر رضاشاه را که می‌خواستیم خراب کنیم، اعلامیه چاپ و در شاه‌عبدالعظیم و شهر ری پخش کردیم.

آن روز، اول آقای خلخالی رفت روی سکوی حرم سیدالکریم و صحبت کرد و کلنگ اول را ما آنجا زدیم و پس از تلاش بسیار خرابش کردیم، چون خیلی محکم ساخته شده بود. نصف شب دیدیم که سید احمدآقا خمینی، سید حسین‌آقا خمینی و آسید مهدی جمارانی آمدند. ما در حیاط دراز کشیده بودیم که به آنجا رسیدند. آسید احمد گفت: آقا گفته‌اند تا اینجا را صاف نکرده‌اید، حق ندارید بروید خانه!

جسد در مقبره بود؟

اخیراً کالبدی در حرم شاه عبدالعظیم کشف شد که سروصدای بسیاری به پا کرد و برخی معتقدند متعلق به رضاخان است؛ بشنوید توضیحات اسدالله صفا را در این باره: اصلاً جنازه‌ای در کار نبود! آدم چه بگوید؟ عده‌ای جنازه‌ای را در آوردند و الکی گفتند جنازه رضاشاه است! رفیقی داشتم که همه کارهای شاه‌عبدالعظیم دست اوست. می‌گفت: جنازه‌ای را چند وقت پیش دفن کرده بودند. می‌خواستیم آن یک تکه را بیندازیم سر صحن. لودر که انداختیم این جنازه بالا آمد. یکمرتبه مردم سروصدا راه انداختند که جنازه رضاشاه است!

در مقبره رضاخان چه بود؟

حاج اسدالله می‌گوید: ما قبر را که شکافتیم، سنگی در آنجا بود مثل وان حمام! لبه‌هایش را ابزار زده و روکش مطلا انداخته بودند! یک در هم داشت. در را که برداشتیم، داخلش هیچی نبود! آن سنگ را برداشتیم و آوردیم بغل دفتر. مرحوم حاج احمدآقا قدیریان با من خیلی دوست بود و به من هم خیلی خدمت کرد. پیغام آورد که آقای بهشتی گفته است سنگ را نگه دارید، می‌خواهم بیایم ببینم.

بعد از مدتی آقای قدیریان از قول آقای بهشتی گفت: سنگ را خرد و دفن کنید، چون اگر بماند، بعد از مدتی عده‌ای می‌آیند و از آن امامزاده درست می‌کنند! دو تا کارگر آوردیم و سنگ را خرد کردیم و در چاله ریختیم!

هیاهو برای هیچ؟

«همه‌اش ساختگی بود!» این نظر حاج اسدالله صفا درباره هیاهویی است که بعد از کشف کالبدی در حرم شاه‌عبدالعظیم به راه افتاد. او می‌گوید: عده‌ای بلدند همه کاری بکنند! رضاشاه در جزیره موریس زیاد تریاک می‌کشید، بعد هم مریض شد و مرد و خاکش کردند و رفت! کسی که با او رفته بود درویش‌مسلک و اسمش شاه‌اسماعیل بود. با پدرم خیلی دوست بود و گفت: همان جا مرد و دفنش کردند و صدایش را درنیاوردند! آرامگاه را هم شاه ساخت که سران و رؤسای‌جمهور کشورهای دیگر می‌آیند یک جایی باشد که آن‌ها را ببرد و تاج گل بگذارند! درواقع آوردن تابوتی به اسم رضاخان و ساختن مقبره، یک کار نمادین بود.

همه به جز همسر و فرزندان آیت‌الله خلخالی

دوست و همکار آیت‌الله خلخالی تعریف می‌کند که در مجلس قدیم، فروشگاهی برای نماینده‌ها راه انداخته بودند و روزی همسر آیت‌الله خلخالی با دخترهایش می‌رود به آن فروشگاه که برخی چیزها را که در این فروشگاه از بیرون ارزان‌تر بود از آنجا بخرد. گویا مدیر فروشگاه از آن‌ها می‌پرسد: آیا شما خانم آقای خلخالی هستید و وقتی جواب مثبت را می‌شود، می‌گوید: متأسفانه ما نمی‌توانیم چیزی به شما بفروشیم!

همسر آیت‌الله معترض می‌شود و دلیلش را می‌پرسد، اما مدیر فروشگاه دستخط آقا را در می‌آورد که نوشته بود: به زن و بچه‌ها، رفقا، دوستان و آشنایان من چیزی نفروشید و بگویید: بروند بیرون بخرند! حاج اسدالله صفا می‌گوید، همسر و فرزندان آیت‌الله شرمنده می‌شوند و فروشگاه را ترک می‌کنند، اما ماجرا به همین موارد ختم نمی‌شده است؛ گویا یک‌بار همسر آیت‌الله از همسر حاج اسدالله پرسیده بود: شما برای دخترتان جهیزیه درست نکرده‌ای؟ و وقتی جواب مثبت شنید، گلایه کرد: این آقا نگذاشت من یک قاشق چایخوری برای دخترانمان بخرم!

منبع: روزنامه جام‌جم / 6 آذر 98


[ جمعه 98/9/8 ] [ 12:8 عصر ] [ غلامرضابالایی راینی ]

آیا ترس علت گرایش بشر به مذهب است؟

علامه جعفری در کتاب «توضیح و بررسی مصاحبه راسل-وایت» به این جمله برتراند راسل که گفته ترس علت گرایش بشر به مذهب است، اینگونه پاسخ داده است: اگر ترس باعث می‌شود که یک مشت عرب بدون امکانات، جهانی را مُسخّر کند و برادری و آزادیِ منطقیِ اندیشه و عمل را در آن جهان رواج دهد؛ اگر ترس باعث می‌شود که حتی خود آقای راسل، تمدن و فرهنگِ آن انسان‌های ترسیده را ستایش ‌کند؛ اگر ترس باعث می‌شود که فرمول جاودانیِ "من اصبح و لم یهتم بامور المسلمین فلیس بمسلم" (هرکس که صبح کند و به امور جامعه‌ اسلامی اهمیت ندهد مسلمان نیست) در قلب و مشاعر افراد جوامع متمرکز شود؛ اگر ترس باعث می‌شود که حتی مغولِ آن دوران را به انسان‌شناسی وادار کند؛ اگر ترس باعث می‌شود که در اسپانیا، در آن دوران که اروپا به اصطلاحِ آقای راسل در تاریکی فرو رفته بود، کتابخانه‌ای بسازند که 600 هزار مجلد کتاب خطی داشته باشد؛ اگر ترس باعث می‌شود که سلطان قلاوون در قاهره، بیمارستانی می‌سازد که از بعضی جهات حتی امروز در هیچ‌یک از کشورهای جهان نظیرش دیده نمی‌شود و هر بیماری پس از گذراندن دوران بیماری و نقاهت پولی از بیمارستان دریافت می‌کرد تا قوای از دست رفته‌ی خود را تجدید کند؛ اگر ترس باعث می‌شود که ارزش انسان با این فرمول ادا شود که: " اگر کسی انسانی را بدون عنوان قصاص یا فساد در زمین بکشد، مانند این است که تمام اولاد آدم را کشته است." (سوره مائده/آیه 32) اگر ترس باعث می‌شود که برای حقوق حیوان زنده، اگرچه قابل بهره‌برداری نبوده باشد موادی را تنظیم کند که حتی امروز هم که در نیمه‌ دوم قرن بیستم است چنین حقوقی وجود ندارد، زیرا برای نگاهداری همین حیوان، حاکم اسلامی در صورت امتناع مالک، توانایی فروش املاک و متاع خانه‌ی او را دارد؛ اگر ترس باعث شده است که در جامعه، فردی مانند علی‌بن‌ابیطالب (ع) و ابوذر غفاری و سلمان فارسی و مالک اشتر به وجود آمده‌اند... اگر ترس باعث این مسائل شده است، ای کاش در تمامی دوران‌ها تمامی افراد انسان از همین پدیده‌ی با برکتِ ترس بهره‌مند شوند و شجاع نباشند!

منبع: کتاب توضیح و بررسی مصاحبه راسل-وایت


[ پنج شنبه 98/8/9 ] [ 2:14 عصر ] [ غلامرضابالایی راینی ]

اگر صدای نی را شنیده بودی نه در پی حکایت بودی نه شکایت

علامه وقتی دید مردم به نجات سگ بی‌اعتنا هستند، آن قدر اصرار کرد و داد و فریاد به راه انداخت تا این که مردم مجبور شدند با یک چوب بزرگ، مسیر آب را منحرف کنند تا ماده‌سگ بتواند به راحتی توله‌های خود را نجات بدهد.

اگر صدای نی را شنیده بودی نه در پی حکایت بودی نه شکایت

ببه مناسبت فرا رسیدن روز میلاد علامه جعفری، فیلسوف بزرگ عالم اسلام و مشرق زمین چند خاطره ای از ایشان نقل می شود:

مرحوم محمد باقر نجفی در تعریف خاطره ای از کنگره بزرگداشت مولوی اینگونه گفته است: 

وقتی کنگره هفتصدمین سال مولوی (دهه 50) در دانشگاه تهران برگزار شد، برگزارکنندگان کنگره به عمد یا به سهو از استاد جعفری به عنوان یک محقق ایرانی مثنوی دعوت به عمل نیاوردند! ایشان خطاب به ما که بسیار ناراحت شده بودیم ، به آرامی گفت: بروید سخنرانی‌ها را گوش کنید و در پی مطالب باشید، نه در پی شخص و نام.

به یاد دارم در این کنگره، شادروان مجتبی مینوی در متن سخنرانی خود، از نظر نسخه‌شناسی شک داشت که در بیت اول مثنوی، بشنو از نی چون «حکایت» می‌کند درست است یا بشنو از نی چون «شکایت» می‌کند؟

من وقتی موضوع «حکایت» و «شکایت» را با ناراحتی و طنز نقل کردم، ایشان گفت: آقای مینوی در واژه‌شناسی و نسخه‌شناسی استاد بزرگی هستند، صحیح نیست به تحقیر از او یاد کنی! اگر از این که مرا دعوت نکرده‌اند، آزرده‌خاطر هستی، نباید نسبت به کسانی که دعوت شده‌اند، بی‌حرمتی کنی! حالا به من بگو آیا در جلسات کنگره، آوای «نی» را شنیدی یا نه؟ گفتم: نه. گفت: اگر صدای «نی» را شنیده بودی، نه در پی «شکایت» بودی و نه «حکایت!» من همان جا منقلب شدم و بی‌اختیار گریستم.

 

در خاطره دیگری محمود زیبا از فریادهای علامه برای نجات جان یک سگ و توله هایش اینگونه می گوید:

سال‌ها پیش، یک بار در تهران باران شدیدی آمد که به سیل تبدیل شد و تمام جوی‌ها را آب گرفت. در خیابان خراسان، خیابان زیبا، توله‌های یک سگ از سرما و ترس سیل به گوشه‌ای خزیده بودند و سگ ماده با ترس و اضطراب می رفت و تک تک آنها را از آب بیرون می آورد. این در حالی بود که با این سیل شدید، احتمال غرق شدن آنها زیاد بود.

استاد جعفری با دیدن این صحنه، بی‌تاب شد و از افرادی که بی‌خیال به صحنه نگاه می‌کردند، خواست جلوی آب را ببندند تا این ماده سگ بتواند توله‌های خود را از سیل نجات بدهد.

ایشان وقتی دید مردم بی‌اعتنا هستند، آن قدر اصرار کرد و داد و فریاد به راه انداخت تا این که مردم مجبور شدند با یک چوب بزرگ، مسیر آب را منحرف کنند تا ماده‌سگ بتواند به راحتی توله‌های خود را نجات بدهد.

 

خاطره سوم را رسول مسعودی بیان کرده و گفته است:

ما افتخار داشتیم چند سال در همسایگی استاد جعفری واقع در فلکه دوم صادقیه، بلوار آیت‌الله کاشانی سکونت داشته باشیم. در همسایگی ما و ایشان، پیرمردی آهنگر بود که در منزل خود کار می‌کرد.

من در یک روز گرم تابستانی حدود ساعت 5 بعد از ظهر با هماهنگی قبلی برای طرح موضوعی به خدمت او (استاد) رسیدم. ایشان طبق معمول در کتابخانه خود، مشغول مطالعه و نوشتن بودند.

در حین طرح سوالم، صدای پتک همسایه که به آهنگری مشغول بود، به گوش می‌رسید. به ایشان عرض کردم: اگر صدای پتک و چکش این شخص مزاحم کار شماست، من می‌توانم بروم و به ایشان تذکر بدهم تا حال شما را مراعات کند.

در جواب این سخن من گفت: نه ، مبادا به او چیزی بگویید. چون من وقتی در کتابخانه‌ام از مطالعه و نوشتن احساس خستگی می‌کنم، صدای پُتک و چکش این پیرمرد، نهیب می‌زند و به من قدرت می‌دهد، و با خود می‌گویم: آن پیرمرد در مقابل کوره گرم آهنگری چکش می‌زند و خسته نمی‌شود، اما تو که نشسته‌ای و مطالعه می‌کنی و می‌نویسی، خسته شده‌ای؟

بنابراین ، صدای کار این پیرمرد نه تنها مایه اذیت نیست بلکه با شنیدن صدای چکش او، قدرت مجدّد می‌گیرم و دوباره مشغول مطالعه یا نوشتن می‌شوم!


[ چهارشنبه 98/5/2 ] [ 12:0 صبح ] [ غلامرضابالایی راینی ]

چرا با همه «داریم داریم ها» باز هم در مسیر حق نیستیم؟

ما دریایى از اصول عالى انسانى در قرآن و نهج‌البلاغه داریم؛ ولى ما یک چیز نداریم یا آن را هم داریم، ولى مختل است. آن چیز عبارت است از: آن قطب ذاتى حق که عبارت است از موجودیت کمال‌جو که با تکیه بر آن «داریم داریم»ها، یا از بین رفته است یا به اختلال تأسف‌انگیز دچار شده است.

چرا با همه «داریم داریم ها» باز هم در مسیر حق نیستیم؟

- علامه جعفری در جلد ششم کتاب تفسیر نهج البلاغه به موضوع حق اشاره کرده و آورده اند:

 «حق» شامل همه واقعیات جهان عینى و قوانین جارى در آنها که در مجراى ضرورت‌ها قرار گرفته‌اند بوده، همچنین شامل همه ارزش‌هاى مفید است، مانند عدالت و آزادى و تکامل و احساس تعهد و پاى‌بندى به آن، و نیز همه مقررات و حقوق‌ها را که براى تنظیم زندگى اجتماعى از منابع گوناگون استخراج مى‌شوند، در بر مى‌گیرد. به همین جهت، «حق» به معناى واقعیت ضرورى یا مفید که نقطه‌نظر اصلى ماست، شامل فساد و ویرانگرى و تباهى نمى‌شود. از این دیدگاه، آتیلا و نرون و چنگیز و ماکیاولى که واقعیت دارند و مانند یک رأس گوسفند هزارپا نیستند که غیر واقع باشند، ولى چون حق نیستند، لذا واقعیت به این معنى ندارند. مثلاً، تخیل 720=7×3 در ذهن یک خیال‌پرداز یا مبتلا به بیمارى مغزى، واقعیت فلسفىِ اصطلاحى دارد، ولى از این دیدگاه واقعیت ندارد، زیرا حق نیست.

هر حقى از دو قطب عینى و ذاتى تشکیل شده است: 

قطب عینى حق، عبارت است از: واقعیات بر محور ضرورت یا مفید بودن که صرف‌نظر از ارتباط انسان با آنها، ثابت و داراى تحقق هستند، مانند واقعیات جهان هستى که در اَشکال مختلف و با اجزا و روابط گوناگون در حرکت و تحولند. چنان که اشاره کردیم: این واقعیات در مجراى قوانینى که کشف از رابطه ضرورى میان آنها مى‌کند، قرار گرفته‌اند. همچنین، قطب عینى حق شامل آن قوانین و بایستگى‌هاى انسانى است که چه بداند و چه نداند، چه بخواهد و چه نخواهد، براى اصلاح و تنظیم موقعیت او در «حیات معقول»، ضرورى یا مفید است، مانند: دانش و بینش عدالت، آزادى، ایفا به تعهدها، احساس اشتراک در هدف‌هاى اعلاى زندگى با همه انسان‌ها و غیر آن. این قطب عینى حق، مانند واقعیاتى بى‌نیاز از دانسته‌ها و تمایلات آدمیان وجود دارد، و با اینکه تحقق دارد، خود به خود، تنظیم‌کننده قطب ذاتى حق نیست.

ما همان انسان‌ها هستیم که رهبرى مانند على‌بن ابی‌طالب(ع) داریم؛ ما دریایى از اصول عالى انسانى در قرآن و نهج‌البلاغه داریم؛ ما صدها هزار کتاب در بیان مبانى انسان شدن و عواملى براى تحرک در راه شناخت انسان و جهان و حرکت در مجراى «حیات معقول» داریم... آرى، همه این «داریم داریم»ها صحیح است و تردیدى در آنها وجود ندارد، ولى ما یک چیز نداریم یا آن را هم داریم، ولى مختل است. آن چیز عبارت است از: آن قطب ذاتى حق که عبارت است از موجودیت کمال‌جو که با تکیه بر آن «داریم داریم»ها، یا از بین رفته است یا به اختلال تأسف‌انگیز دچار شده است.

در جوامع امروزى، قوانین اساسىِ بسیار خوب براى تنظیم زندگى وجود دارد، نظیر اعلامیه جهانى حقوق بشر. حداقل پنج میلیارد نسخه کتاب در کتابخانه‌هاى دنیا ـ که متجاوز از چهار میلیارد کتاب در آنها در خواب پر جلال و حشمت رؤیاهاى انسانى قرون و اعصار آرمیده‌اند ـ همه آنها یک طرف و اینکه ما عقل سلیم و وجدان داریم، در طرف دیگر، به طورى که اگر کسى در هرجا که باشد، بگوید: من از عقل سلیم و وجدان برخوردار نیستم، فوراً یک دستگاه آمبولانس حاضر مى‌کنیم و بدون اینکه گوش به داد و فریادش بدهیم، او را به تیمارستان یا حداقل به بیمارستان روانى منتقل مى‌کنیم. چرا؟ براى اینکه مى‌گوید: من از داشتن قطب عینى حق محرومم. این «دارند»ها و «داریم»ها، همه و همه واقعیت دارند و صحیح هستند. فقط یک چیز ندارند و نداریم و آن هم قطب ذاتى حق است که یا اصلا نداریم یا با همکارى صمیمانه قدرتمندان بیرونى و خودخواهى‌هایى که در درون خود ما زبانه مى‌کشند، آن را مختل کرده‌ایم.

 

منبع: جعفری، محمدتقی؛ ترجمه و تفسیرنهج‌البلاغه؛ ج 6، ص 47-49.


[ دوشنبه 98/4/24 ] [ 4:12 عصر ] [ غلامرضابالایی راینی ]
   1   2      >
درباره وبلاگ
موضوعات وب
امکانات وب
بازدید امروز: 31
بازدید دیروز: 107
کل بازدیدها: 142122