سفارش تبلیغ
صبا

راین جهانی از زیبایی - هزارمظهراستقامت

زن ها، "فرایند محور" هستند و مردها "نتیجه گرا". بنابراین وقتی یک زن می خواهد موضوعی را به فردی دیگر بگوید، دوست دارد آن را از اول تا انتها با ذکر جزئیات بیان کند.

  وقتی جنین پسر به دو ماهگی می رسد، تستوسترون به مغز او سرازیر می شود و بخش زیادی از سلول های مربوط به ارتباط و تکلم را از بین می برد و سلول های مسؤول توان جسمی و جنسی را تقویت می کند؟

ارتباط کلامی بین زن و مرد و سوء تفاهمی که در همه تاریخ وجود داشته!

چنین اتفاقی در مغز جنین دختر رخ نمی دهد و  بنابراین، او در حالی به دنیا می آید که به طور مادرزاد، توانایی بیشتری برای حرف زدن دارد.

حال آن دختر و پسر بزرگ شده اند و با هم ازدواج کرده اند. زن به واسطه قدرت فوق العاده ای که در ردیف کردن کلمات، آن هم با سرعتی بیش از مرد دارد، تمایل ذاتی برای سخن گفتن دارد و مرد که در دو ماهگی جنینی اش، بخش زیادی از سلول های ارتباطی و کلامی مغزش را از دست داده، چندان تمایلی به بحث های طولانی ندارد.

حتی ممکن است در موارد بحرانی، مردی که در برابر شلیک های مسلسل وار کلمات توسط همسرش به ستوه می آید و در عین حال توان مقابله به مثل کلامی را ندارد، خانه را ترک کند یا از توان بدنی اش برای مقابله با او استفاده کند و کار را بدتر کند.

بنابراین باید در گفت و گو با مردان و زنان، نکات کاربردی و مهمی را دانست و به کار بست.

 زن ها، "فرایند محور" هستند و مردها "نتیجه گرا". بنابراین وقتی یک زن می خواهد موضوعی را به فردی دیگر بگوید، دوست دارد آن را از اول تا انتها با ذکر جزئیات بیان کند. از آنجا که مرکز اصلی حافظه دور (هیپوکمپ) در زنان بزرگ تر از این مرکز در مغز مردان است، آنها جزئیات ماجرا را به خوبی به یاد می آورند و به همان شکل توصیف می کنند. 

ارتباط کلامی بین زن و مرد و سوء تفاهمی که در همه تاریخ وجود داشته!

حال اگر مخاطب این زن، یک زن دیگر باشد اشکالی پیش نمی آید زیرا او هم به دلیل آن که همانند بقیه زن های جهان، 11 درصد بیش از  مردان نورون ارتباطی در مغزش دارد، به سادگی و حتی با لذت، با همجنس خود ارتباط گفتاری و شنیداری برقرار می کند.

پس یک زن، با توانمندی گفتاری خود، "فرایند" یک ماجرا را به طور کامل شرح و بسط می دهد تا به انتها و "نتیجه" آن برسد. برای زن، فرایندی که طی شده تا نتیجه ای حاصل شود، به اندازه خود نتیجه مهم و گفتنی است.

البته این بدان معنا نیست که هر زنی در هر موقعیتی هر سخنی بخواهد بگوید، از ابتدا تا انتهایش را بیان می کند. آنچه گفتیم، پیش فرض مطلوب ساختار مغزی زنان است که عمدتاً در موقعیت های راحت و خودمانی مانند گفت و گوهای خانوادگی و جمع دوستان رخ می دهد.

اما یک مرد، معمولاً دوست دارد از "کار سختی به نام حرف زدن و توضیح دادن فرایند" خودداری کند و هر چه سریع تر به "انتها و نتیجه" ماجرا برود.

دونالد ترامپ، وقتی در کتاب 101 راه موفقیت در کسب و کار می خواهد از یکی از مدیران شرکتش تمجید کند می گوید که او قادر است ظرف 10 ثانیه، لبّ مطلب را بگوید. به احتمال قوی ، اگر ترامپ زن بود، آن مدیر را اخراج می کرد!

با این اوصاف اگر مادری دخترش را در یک مدرسه غیر انتفاعی ثبت نام کند، شب هنگام وقتی همسرش از او می پرسد که مریم را ثبت نام کردی؟ احتمالاً این گونه پاسخ خواهد داد:

 "نمی دونی که! از اول صبح بدبیاری آوردم. آسانسور کار نمی کرد، نه این که خراب شده باشه ، نه! این همسایه طبقه نهم در آسانسور رو خوب نبسته بود، مجبور شدم از این جا تا طبقه نهم رو پیاده برم. نمی دونم چرا مردم اینقدر بی مبالات شده اند؟! دفعه قبل هم آشغال هاشون رو گذاشته بودن تو راه پله ها، بوش تا اینجا می اومد... خلاصه سوار ماشین که شدم و استارت زدم دیدم بنزین ماشین داره تموم میشه، با استرس خودم رو رسوندم پمپ بنزین. حالا مریم هم تو ماشین داره غر می زنه که الان  مدرسه رو می بندن و من بی سواد می مونم! نمی دونستم بخندم با حرص بخورم... خلاصه رسیدم مدرسه، مگه جای پارک پیدا می شد. دو کوچه بالاتر به زحمت یک جا پیدا کردم. تو این هوای گرم، با این بچه خودم رو رسوندم مدرسه. حالا خوب شد به موقع رسیدم چون ساعت 11 تعطیل می کردن تا به جلسه اداره برن، مدرسه خوبی بود. لابی قشنگی داشت. مدیرشون اما یک کم افاده ای بود. حالا حدس بزن شهریه مدرسه چقدر بود؟ ... نه برو بالا! 8 میلیون تومان برای یک سال. البته با هزینه غذا و سرویس... ثبت نامش کردم و فعلا یه تومن دادم و بقیه اش رو هم باید تا آخر سال بدیم، یادت نره ها ... ."

زن در واقع از پرسش همسرش که "مریم را ثبت نام کردی؟" استفاده کرد تا با او صحبت کند. در تمام مدتی که زن در حال تعریف ماجراست، احتمالاً اعصاب مرد در حال به هم ریختن است که "چرا اصل مطلب را نمی گوید؟ ، ثبت نام کرد یا نه؟" 

ارتباط کلامی بین زن و مرد و سوء تفاهمی که در همه تاریخ وجود داشته!حتی ممکن است در وسط تعریف کردن های زن، حوصله مرد سر برود بگوید: خب از این حرف ها بگذر، ثبت نامش کردند یا باید بریم سراغ مدرسه دیگری؟!

اما اگر مرد با همان ماجراها بچه را ثبت نام کرده باشد و همسرس از او بپرسد:"مریم را ثبت نام کردی؟" ، احتمالاً این گونه خواهد گفت: بله ، چقدر هم گرون! 8 میلیون برای یک سال."

همان طور که مرد از جواب طولانی زنش حوصله اش سر رفته بود، در اینجا هم ممکن است زن با شنیدن جواب کوتاه مرد، به این اشتباه بیفتد که او حوصله مرا ندارد یا از دستم ناراحت است و بنابراین نمی خواهد با من حرف بزند و به همین دلیل است که با من اینگونه سرد برخورد کرد!

اگر مرد و زن ندانند که :
-  مردان "نتیجه محور" هستند و زنان "فرایند محور" 
- مردان دوست ندارند زیاد وارد جزئیات شوند ولی زنان از بیان جزئیات لذت می برند
- طول و تفصیل دادن زنان، یک امر عادی است و نشانه حرّافی نیست و مختصر گویی مردان هم موضوعی عادی به شمار می رود و نشانه سردی نیست

آنگاه به سوء تفاهم های زیادی دچار خواهند شد.

چند نکته کاربردی 

اگر خانم هستید:
سعی کنید هوای مغز همسرتان را در هنگام حرف زدن داشته باشید. آنها تاب و تحمل حرف های خیلی طولانی را ندارند. اگر هم می خواهید به هر دلیلی فرایند را توضیح دهید، دو نکته را رعایت کنید:
1 - ابتدا نتیجه و انتهای مطلب را بگویید تا او انتظار نکشد و حرص نخورد.
2 - فرایند را مختصر و مفید بگویید.
3 - مختصر گویی همسرتان را به حساب مسائلی از قبیل بی علاقگی به شما نگذارید مگر آن که دلایل دیگری داشته باشید.

اگر آقا هستید:
1 -  بکوشید کمی بیشتر با همسرتان صحبت کنید و هر چند شاید برایتان سخت باشد ولی کمی هم در گفت و گو با او فرایند محور باشید. 
2 - مفصل گویی همسرتان را به عنوان پدیده ای طبیعی به رسمیت بشناسید. البته می توانید یک بار با او در این باره صحبت کنید و این درس را برایش توضیح دهید و از او بخواهید که دو نکته مربوط به خانم ها که در سطرهای بالایی آمد را رعایت کند. اگر او بداند که کلی از سلول های ارتباطی شما در دوران جنینی از بین رفته است، احتمالاً کمی با شما همدردی و مدارا کند!

تمرین: 

1 - با توجه به ویژگی های مغز زنانه که در این درس گفتیم، اگر از یک زن بخواهید فیلمی که دیشب دیده را تعریف کند، شرح او از فیلم با تعریفی که یک مرد از همان فیلم در شرایط مشابه می کند، چه فرقی خواهد داشت؟

2 - نتیجه محور بودن مردان و فرایند محور بودن زنان، چه تفاوتی را در رفتار خرید آنها ایجاد می کند؟

* این مطلب توسط جعفر محمدی نوشته شده است.


[ یکشنبه 97/3/13 ] [ 9:35 صبح ] [ غلامرضابالایی راینی ]

نتایج مطالعات گسترده ژنتیکی انجام‌شده توسط پژوهشگران دانشگاه ادینبورگ نشان می‌دهد که افراد باهوش دارای ژن‌های ویژه‌ای هستند که احتمال ضعیف شدن چشم و استفاده از عینک را در آن‌ها افزایش می‌دهد.

 

 
به‌طور سنتی در اذهان مردم جهان، عینک نماد سواد و علم شناخته‌شده و این تصویر زمانی بیشتر پررنگ می‌شود که تقریباً بیشتر دانشمندان و پژوهشگران مشهور، عینکی هستند. حال دلیل این موضوع چیست و چرا معمولاً افرادی که در حوزه‌های مختلف دانش فعالیت می‌کنند چشمانی ضعیف دارند، بحثی جالب‌توجه و دارای پیشینه‌ای طولانی است و می‌توان برای این مسئله، مثال‌های فراوانی چون بیل گیتس، آلبرت انیشتین و ... را در نظر گرفت.
 
در این تحقیقات، پژوهشگران اقدام به آنالیز و تجزیه‌وتحلیل اطلاعات ژنتیکی 44 هزار و 480 فرد مختلف کرده و در پایان مشخص شد که احتمال داشتن ژن‌های مرتبط با ضعف چشم در افراد باهوش‌تر به میزان 30 درصد بیش از سایرین بوده و این افراد به میزان بیشتری نیازمند استفاده از عینک هستند.
 
ممکن است بسیاری از مردم این موضوع را به مطالعه زیاد و کتاب‌خوانی بیشتر این افراد مرتبط بدانند اما تحقیقات جدید نشان می‌دهد عامل ژنتیک نیز در این مسئله دخیل بوده و همچنین نتایج این پژوهش‌ها حاکی از تصادفی نبودن این موضوع و رابطه‌ای بین عینکی بودن و میزان هوش افراد است.
بر اساس تحقیقات پژوهشگران دانشگاه ادینبورگ، مشخص شد که افراد عینکی معمولاً باهوش‌تر از سایر افراد هستند. در این تحقیقات، پژوهشگران اقدام به آنالیز و تجزیه‌وتحلیل اطلاعات ژنتیکی 44 هزار و 480 فرد مختلف کرده و در پایان مشخص شد که احتمال داشتن ژن‌های مرتبط با ضعف چشم در افراد باهوش‌تر به میزان 30 درصد بیش از سایرین بوده و این افراد به میزان بیشتری نیازمند استفاده از عینک هستند.
نکته جالب‌توجه دیگر در تحقیقات انجام‌شده توسط محققان دانشگاه ادینبورگ، این است که افراد باهوش در ژن‌های خود دارای عامل خاصی هستند که موجب افزایش سلامت قلبشان می‌شود. دکتر گیل داویس (Dr Gail Davies) سرپرست این گروه تحقیقاتی درباره پژوهش‌های انجام‌شده اعلام کرد: «این مطالعات را می‌توان بزرگ‌ترین مطالعه ژنتیکی درزمینه? عملکرد شناختی محسوب کرده و طی آن بسیاری از تفاوت‌های ژنتیکی عامل وراثت‌پذیری مهارت‌های تفکر، شناخته شدند.»
وی در ادامه توضیحات خود افزود: «کشف اشتراکات بین تأثیرات ژنتیکی بر پی آمدهای سلامت بدن و ساختار مغز، پایه‌ای برای کاوش مکانیسمی است که بر اساس آن این تفاوت‌ها بر مهارت‌های تفکر در طول عمر تأثیر می‌گذارد.»

[ جمعه 97/3/11 ] [ 2:46 عصر ] [ غلامرضابالایی راینی ]

همین الان اگر یک دقیقه فکر کنیم، می توانیم چندین مثال بزنیم که در آن ها ایرانی ها جزء خفن ترین مردم دنیا به حساب می آیند و هیچ کاری نبوده که در آن اول نباشند. از تعداد ایرانی های ناسا گرفته تا مخترع فلان ماشین و مالک فلان برند؛ مواردی که بسیاری از آن ها تنها زاییده تخیل خود ماست و نمود عینی ندارد. این جا تلاش کرده ایم تعدادی از این افتخارات الکی را مرور کنیم، با توجه به این نکته که این ها همه موارد نیستند و این مطلب تنها مشتی است نمونه خروار.

سازمان فضایی آمریکا

علت شهرت: ناسا پر از ایرانی است و این ایرانی ها هستند که ناسا را اداره می کنند.

شرح ماجرا: از وقتی نام فیروز نادری به عنوان مدیر یکی از پروژه های مریخ نوردی ناسا مطرح شد، صحبت ها درباره تعداد ایرانی های شاغل در ناسا مطرح شد، صحبت ها درباره تعداد ایرانی های شاغل در ناسا هم داغ شد. حالا مدت هاست که خیلی ها اعتقاد دارند اگر ایرانی ها نبودند، ناسا زمین می خورد و اصلا این مغز ایرانی است که توانسته باعث موفقیت های این سازمان شود. این وسط بعضی سایت های داخلی مدعی شده اند که 43 درصد کارکنان ناسا ایرانی هستند و اگر این واقعیت داشته باشد؛ یعنی اکثریت در این سازمان با ایرانی هاست.

افتخاراتی که ایرانی ها الکی به نام خود زده اند؛ از ناسا پر از ایرانی است تا کریم باستانی مخترع بستنی!
اصل ماجرا چیست؟ این که 43 درصد از جمعیت یک سازمان مهم و بزرگ در دست خارجی ها باشد، شبیه یک توهم است. آن هم وقتی که بفهمیم ناسا حدود 25 هزار کارمند دارد و اگر ادعای افسانه سازها درست باشد؛ یعنی بیش از 10 هزار ایرانی در ناسا کار می کنند. خود فیروز نادری اما در گفت و گویی که چند سال پیش انجام داد، گفت احتمال می دهد حدود یک درصد از این جمعیت، ایرانی باشند که تازه بخش زیادی از آن ها را استادان دانشگاه شامل می شوند که کارمند رسمی ناسا به حساب نمی آیند. طبق گفته پروفسور نادری حداکثر 300 ایرانی از جمله استادهای دانشگاه در ناسا مشغول به کار هستند.

بستنی

علت شهرت: فردی به نام کریم باستانی یا کریم یخ فروش مخترع بستنی است.

شرح ماجرا: در شرح این اختراع آمده «تا به حال به این اندیشیده اید که چرا هرگز در هیچ گزارش یا رسانه خارجی در مورد این که بستنی، این لیسیدنی پرطرفدار، در کجا و توسط چه کسی ساخته شده، هیچ حرفی به میان نیامده؟! جواب این سوال در کتاب «مردم دوران مشروطه» در قفسه های خاک گرفته کتابخانه ملی موجود است که نیز افتخار دیگری است برای ما ایرانیان. داستان از این جا شروع می شود که فردی به نام «کریم باستانی» ملقب به کریم یخ فروش، پسر جوانی از شهر ری در بازار آن زمان (خیابان جمهوری امروز) بساط یخ فروشی داشت» در ادامه این داستان ثابت می شود که آیس کرم همان آیس کریم است و بستنی را هم ما اختراع کردیم.

افتخاراتی که ایرانی ها الکی به نام خود زده اند؛ از ناسا پر از ایرانی است تا کریم باستانی مخترع بستنی!

اصل ماجرا چیست؟ متن بالا که نیازی به پاسخ ندارد اما تاریخچه پیدایش خود بستنی جالب است. واژه «آیس کرم» اولین بار در 1744 میلادی یا 1123 هجری خورشیدی به کار رفته است. خود مفهوم بستنی اما به احتمال زیاد نوع تحول یافته نوشیدنی های یخ زده است. در قرن چهارم قبل از میلاد، اسکندر به نوشیدنی های یخ زده علاقه فراوانی داشت و آن طور که تاریخ نگاران روم گفته اند در سال 62 قبل از میلاد، نرون، امپراتور روم گروه هایی را به کوهستان های آپنین می فرستاد تا برایش یخ و برف بیاورند، سپس آن را با شربت، پوره میوه یا عسل مخلوط می کرد و می خورد. در سال 1660، کافه «پروکوپ» توسط یک ایتالیایی به نام «کولتلی» در پاریس افتتاح شد که در آن انواع یخ طعم دار و خامه یخ زده یا همان بستنی، تولید و عرضه می شد. بعد از آن، دسرهای یخی راه خود را به آمریکا بازکردند و در سال 1700 میلادی، فرماندار مریلند، از مهمانان خود با بستنی پذیرایی کرد.

سردر سازمان ملل

علت شهرت: نوشته شدن شعر مشهور سعدی (بنی آدم اعضای یک پیکرند) بر سردر سازمان ملل

شرح ماجرا: از دوران مدرسه به یاد داریم که این شعر سعدی به خاطر مفهوم زیبایش در سردرد سازمان ملل نقش بسته و یک جورهایی تبدیل به مانیفست این سازمان شده است. در سال های اخیر اما هر کس به نیویورک سفر کرده، نتوانسته تصویری از این نوشته پیدا کند.

افتخاراتی که ایرانی ها الکی به نام خود زده اند؛ از ناسا پر از ایرانی است تا کریم باستانی مخترع بستنی!
اصل ماجرا چیست؟ ظاهرا در سال های اولیه بعد از افتتاح سازمان ملل، این شعر سعدی روی تابلویی نوشته شده بود و بالای یکی از درهای سازمان ملل نصب شده بود. بعد از مدتی اما این تابلو را برداشتند ولی خاطرات آن هرگز از یاد نرفت. نکته مهم دیگر این که سازمان ملل سرد خاصی ندارد و چندین در دارد. به عنوان مثال، ساسان والی زاده در قسمتی از کتابش با نام «سفر به نیویورک، رسانه ای به نام احمدی نژاد» به شکل مستقیم به جست و جو برای یافتن این شعر در سفرش به سازمان ملل اشاره و بیان می کند: «به محض آن که می خواستم از زیر سردر سازمان ملل (راستی این جا چندین ورودی دارد، سردرد اصلی کدام است؟!» عبور کنم، چشمان کنجکاوم را به میله ها، ستون ها و دیوارهای کناری دوختم، شاید چند واژه دُر دری بیابم یا حداقل مفهوم شعر سعدی را به یکی از زبان های بین المللی اما هرچه جستم، هیچ نیافتم»

کاووس حسن لی- موسس مرکز سعدی شناسی ایران- در گفت و گویی وجود هرگونه لوح یا سردری را با این اشعار از سعدی در مقر سازمان ملل متحد رد کرده و گفته «متاسفانه الان طوری شده که اگر این حرف را بزنیم، هیچ کس باور نمی کند و مردم واقعا فکر می کنند شعر سعدی بر سردر سازمان ملل متحده نوشته شده است، حال آن که نه سردری و نه تابلویی با اشعار سعدی در سازمان ملل وجود ندارد.»

گینس

علت شهرت: 36 رکورد اختصاصی برای ایران در گینس ثبت شده است.

شرح ماجرا: چندین خبرگزاری و سایت خبری لیستی منتشر کرده اند از افتخارات ایران و ایرانی ها در گینس و کلی آمار داده اند از چیزهایی که ایران در آن اول است.

افتخاراتی که ایرانی ها الکی به نام خود زده اند؛ از ناسا پر از ایرانی است تا کریم باستانی مخترع بستنی!

اصل ماجرا چیست؟ این که شما در یک چیزی اول باشید با اینکه در گینس رکورددار باشید تفاوت دارد و این دو تقریبا هیچ ربطی به هم ندارند. در میان آن 36 رکورد هم تعداد کمی با گینس مشترک است. در کتاب گینس اما 27 بار از ایران نام برده شده که در تعداد زیادی از آن ها «ایران» محل بحث نیست و مثلا فقط محل برگزاری مراسم بوده یا یک صاحب رکوردی از آن عبور کدها ست. برای مثال طولانی ترین سفر با ماشین سه چرخه توسط دو آلمانی به مسافت 37 هزار کیلومتر ثبت شده که از ایران نیز گذشته اند.
منبع: هفته نامه همشهری جوان


[ جمعه 97/3/4 ] [ 11:29 صبح ] [ غلامرضابالایی راینی ]

 

مطلبی در صفحه دوم روزنامه میزان به تاریخ 17 مهر سال 1359 به قلم مهندس بازرگان نخست‌وزیر دولت موقت از روز‌های اول جنگ منتشر شده است.

در گزارش مهدی بازرگان آمده است:

به منظور کسب اطلاع و بلکه کسب افتخار روز 13 مهر ماه به اتفاق تنی چند از دوستان رهسپار آن صفحات شدیم. مناسب‌ترین عنوان که به نظرم آمد «دلاوری‌های خوزستان» است؛ دلاوری‌های مردم محل و میهمانانشان، سپاهیان انقلاب، لشکر 92، تکاوران نیروی دریایی، هوانیروز و نیروی هوایی...

قبل از ظهر در اهواز فرود آمدیم، در شهری که سراسر سنگر‌بندی و آماده پذیرایی از هر تجاوزکننده ابله گور خود کن شده است. به مرکز لشکر زمینی و ستاد فرماندهی رفتیم. در «اتاق جنگ» افسران جوان گوش به گوش را دیدیم که در گرد یک میز بیضی شکل نشسته هر کدام با واحدی و پایگاهی در ارتباط بودند. فرمانده ستاد وقتی به‌هریک ازآن‌ها می‌رسید خبر می‌گرفت و دستور می‌داد.

سرهنگ فرمانده ستاد منطقه عملیات، دشمن را که به‌صورت مثلثی درآمده و تیزی آن به‌طرف اهواز بود و از پهلو‌ها بوسیله حملات خودی‌ها تهدید و تضعیف می‌شد تشریح کرد. ایشان توضیح می‌داد که نیروی زمینی بعثی‌ها به لحاظ کمیت و تجهیزات برتری محسوس بر ما دارند، ولی نه انگیزه دارند، نه روحیه و نه آموزش. با کمترین تعرض و تفوق ما، راه تسلیم یا فرار پیش می‌گیرند. بعدازظهر نزد آقای دکتر چمران که مسئول هماهنگی نیرو‌های ارتشی و سپاهی و مردمی شده است، رفتیم. ضمناً آقای چمران گاه گاه همراه پاسداران زبده‌ای در عملیات شرکت می‌کند، ولی چه بهتر که بیشتر به سازماندهی و هم آهنگ کردن گروه‌های کثیر پاسداران، سپاه و کمیته‌ها و داوطلب‌ها که دسته دسته می‌رسند و نیاز شدید به نظم و دستور دارند، برسند.

در همه جا خواسته سپاهیان و مردم غالباً این بود که به آن‌ها سلاح و مخصوصاً دستور حمله داده شود. شب به اهواز برگشتیم. آقایان طبسی و ملازاده و فرادی‌پور را که همسفر‌مان از تهران بودند و همچنین آقای بشارت نماینده خوزستان را دیدیم که روز قبل به راهنمایی آقای خامنه‌ای از بیمارستان اهواز بازدید کرده بودند. بامداد روز بعد راهی خرمشهر شدیم.

در عبور از آبادان، آتش و دود لوله‌های نفت خام منفجر شده، یا مخازن و دستگاه‌های اصابت دیده، جلب نظر می‌کرد، ولی شهر در فعالیت و آمد و رفت بود.

خرمشهر حالت سربازخانه‌ای را داشت که آرامش آن را گاه گاه صدای ضربات گلوله که به نقاط پراکنده می‌خورد بهم می‌زد. دکان‌ها بسته، خانه‌های خالی، لاشه‌های تانک و توپ عراقی در این طرف و آن طرف افتاده، دود‌های انبوه برخاسته از انبار‌های گمرک با جنب و جوش و روی‌های گشاده جوانان و مردان سلاح به‌کمر یا سلاح به دست و از جان گذشته دیده می‌شد.

از لابه لای نخلستان‌های آن طرف شط، توپ‌های خمسه خمسه و آرپی جی، این طرف را بی‌حساب و هدف می‌کوبند. یکی از سپاهیان داوطلب که شیرازی غیور و داغ بود درحالی که ما را به تماشای گورستان تانک‌های دشمن هدایت می‌کرد با خونسردی می‌گفت؛ اینجا زیر آتش خمپاره است، اما مسأله‌ای نیست!

شخصاً سه تانک عراقی را زده بود و حکایت از بچه‌هایی می‌کرد که نارنجک مخصوص تفنگ ژ. 3 گذاشته از 50 متری تانک را می‌زدند. او می‌گفت: روز چهارشنبه گذشته بعد از حمله شدید عراقی‌ها سرگردی به نام شریف النسب که اصرار داشت اسمش را ذکر کنیم تا در حماسه افتخارات ثبت شود، از راه رسید و با یک سخنرانی پرشور و عشق چنان امید و غیرت در سربازان و سپاهیان ومردم، انداخت که همگی برگشتیم و دشمنان را به جای اول خودشان برگرداندیم.

در یکی از خطوط جبهه به دیدار یک واحد زرهی رفتیم که سربازان مجهز به خمپاره‌انداز و نارنجک بودند. سربازان و افسران با وجود گرما و گرفتاری‌ها، خندان بودند و از دیدار ما خندان‌تر شده و با ما عکس گرفتند. افسری را کنار کشیدم و پرسیدم شما برای اسلام می‌جنگی یا ایران؟ گفت:هر دو، مگر فرقی بین این دوهست؟

مساجد مراکز دریافت و توزیع مواد غذایی برای رزمندگان بود. ما هم با قدری نان لواش خرد شده و سیب زمینی گرم و نمک زده جیره ناهارمان را تأمین کردیم. به فرودگاه اهواز برگشتیم تا با هر هواپیمای ارتشی آماده حرکت، بازگشت کنیم. بیا و برو و انتظارنشینان زیاد بودند. در یک هواپیمای ترابری سی-130 همراه با سربازان تعویض شده و چند مجروح خمپاره خورده جا گرفتیم. مجروحانی باندپیچ شده با پای شکسته و کتف و شکم دریده، تزریق مسکن شده، ولی پر درد، بدون آنکه خم به ابرو و ناله بر زبان آورند، صابر و شکور و شاد می‌نمودند. یک استوار مأمور توپ که دست چپش را از وسط بازو از دست داده بود دیدیم.

آنقدر سلام و تشکر و شکر کرد که خجالت کشیدیم. خوشحال بود که بیش از 150 گلوله به متجاوزان عراقی پیش آمده تا سوسنگرد انداخته و بیش از 10 تانک‌شان را متلاشی و حملاتشان را عقیم ساخته و حالا دست راست و سلامتی‌اش باقی است. تقاضا و آرزویی جز سلامتی امام و مردم و مسئولان و امکان خدمت مجدد نداشت.


[ پنج شنبه 97/3/3 ] [ 4:54 عصر ] [ غلامرضابالایی راینی ]

 با 45011 متر ارتفاع، چهارمین کوه مرتفع ایران و مرتفع‌ترین قله جنوب کشور است.روستاهای دامنه کوه هزار، با آب و هوایی دلپذیر و آبشار راین که در دل این کوه قرار دارد، در فصل بهار و تابستان پذیرای میهمانان زیادی است. این کوه سرچشمه رودخانه بزرگ هلیل رود است. همچنین مرتفع‌ترین مناطق مسکونی ایران روستاهای باب زنگی و اردیکان با ارتفاع بیش از 3300 متر در کوه هزار قرار دارند.



[ چهارشنبه 96/10/6 ] [ 9:15 عصر ] [ غلامرضابالایی راینی ]

من به خال لبت، ای‌ دوست! گرفتار شدم

چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شُدم

فارغ از خود شدم و کوسِ «اناالحق» بزدم

همچو منصور خریدار سر دار شُدم

غم دلدار، فکنده است به جانم شرری‌

که به جان آمدم و، شُهره‌ی‌ بازار شُدم

دَر میخانه گُشایید به رویم، شب و روز

که من از مسجد و از مدرسه بیزار شُدم

جامه‌ی‌ زُهد و ریا کَندم و، بر تن کردم

خرقه‌ی‌ پیر خراباتی‌ و، هُشیار شُدم

واعظ شهر، که از پند خود آزارم داد

از دم رِند می‌آلوده، مَددکار شُدم

بگذارید که از بُتکده یادی‌ بکُنم

من که با دست بت میکده بیدار شُدم.


[ پنج شنبه 96/5/19 ] [ 5:20 عصر ] [ غلامرضابالایی راینی ]

دنبالِ تکثیر خود در فرزندمان نباشیم. مانعِ خودیابی آن ها نشویم و اجازه دهیم خودشان مسیر را پیدا کنند.


 جمعه ها حتی الامکان در طبیعت و پارک هستم. مادری را دیدم که با فرزند خردسالش به پارک آمده بود. 

بچه با پاهای کوچکش که معلوم بود تازه شجاعت راه رفتن آموخته بود، داخل محوطه امن و سرسبز پارک راه می رفت و خوشحال و خندان از اینکه می تواند "مستقل" و بدون کمک، روی پاهایش راه برود. اما تقریبا می دیدم و می شنیدم که مادر لحظه به لحظه می گفت: نَدو!
بچه به سمت درخت می رفت تا درخت را لمس کند، مادر می گفت: "دست نزن" 
بچه روی چمن می نشست، مادر می گفت: مامان جون نشین، کثیفه!

من، حیرت زده از چراییِ این همه تذکر، به محیط اطراف بچه نگاه کردم و هیچ موقعیت خطرناک و آسیب زایی ندیدم که توجیهی برای این همه تذکر باشد.

بچه خم می شد تا از روی چمن، برگ افتاده از درخت را بردارد تا با انگشتان کوچکش برگ را ببیند، کشف کند، بشناسد و تجربه کند ولی باز صدایی خطاب به او می گفت: بنداز زمین، دست نزن!
مطمئن بودم آن مادر محترم از سرِ مهر با فرزندش اینچنین می کرد ولی یقین دارم کار آن مادر، چشمه کشف و کاوش را در بچه می خشکاند.

قصد تعمیمِ جزء به کل ندارم اما تقریباً خیلی بچه ها، کودکیِ خود را اینگونه می گذرانند. نظام آموزش رسمی ما هم همین طور است. ما به دوره کودکی از پشت عینک مردان و زنان بزرگسال نگاه می کنیم. 

این راه که ما می رویم فقط نگاهِ مبتنی بر اقتدار بزرگسالانه به کودک و اشتباه گرفتن دخالت به جای تربیت است.

بیاییم فرصت، امکان و میدان مانور بیشتری برای کشف، مشاهده و تجربه های مستقل و خودانگیخته برای کودکان قائل شویم.

دنبالِ تکثیر خود در فرزندمان نباشیم. مانعِ خودیابی آن ها نشویم و اجازه دهیم خودشان مسیر را پیدا کنند.

یادمان نرود اگر دنیای کودکان را محدود کردیم مطمئن باشیم آینده ای پُر از ناتوانی و وابستگی و ضعف برای بزرگسالی آن ها ساخته ایم. 

[ شنبه 96/5/7 ] [ 11:14 عصر ] [ غلامرضابالایی راینی ]

مصاحبه‌های شغلی معمولا با دلهره و تشویش همراه هستند. اگر تاکنون برای کاری درخواست داده باشید، احتمالا برای‌تان پیش آمده است که هنگام مصاحبه دچار استرس شوید. حتی ممکن است جملاتی را به زبان بیاورید که اصلا قصد گفتن‌شان را نداشتید. مصاحبه‌کننده (خواه خود کارفرما باشد خواه شخص دیگری) معمولا فردی نکته‌سنج است که به‌دقت گفته‌های شما را بررسی می‌کند. برخی از اشتباهاتی که در روند مصاحبه‌ی شغلی رخ می‌دهند، ممکن است کارفرما را از استخدام‌ شما منصرف کنند. اگر می‌خواهید مصاحبه‌ی شغلی‌تان را با موفقیت پشت‌ سر بگذارید در ادامه‌ی این مقاله با ما همراه باشید.

قبل از شروع مصاحبه آرامش‌ خود را حفظ کنید

اولین موضوع مهم قبل از ورود به اتاق مصاحبه و در خلال آن، این است که آرامش و خونسردی‌تان را حفظ کنید. هنگامی که در اتاق انتظار نشسته‌اید و منتظر مصاحبه‌کننده (یا مصاحبه‌کنندگان) هستید، نفس‌های عمیق بکشید و به خودتان مسلط باشید.

در سکوت این جملات را تکرار کنید:

  • همه چیز خوب است، خوشحالم که اینجا هستم و می‌خواهم از این مصاحبه موفق بیرون بیایم؛
  • زندگی یعنی یاد گرفتن چیزهای جدید؛ قرار است امروز فرصت دیگری برای یادگیری داشته باشم؛
  • من برای استخدام در این شرکت مناسب هستم. هیچ‌کس اینجا به من کمک نخواهد کرد؛ خودم هستم و باید با صدای خودم صحبت کنم و در کالبد خودم بمانم.

 

ورود به اتاق مصاحبه

هنگامی که وارد اتاق مصاحبه می‌شوید، نگاهی به اطراف بیندازید و موقعیت خود را بررسی کنید. هنگامی که مصاحبه‌کننده از شما سؤال می‌پرسد، قبل از صحبت کردن ابتدا یک لحظه فکر کنید و سپس به پرسش او پاسخ بدهید.

در هنگام مصاحبه آرامش خود را حفظ کنید و با همه‌ی حواس‌تان در مصاحبه حضور داشته باشید. اشتباه اغلب افراد این است که در این زمان به ندای ذهن‌شان اجازه می‌دهند بر آنها غلبه کند. اگر این کار را انجام دهید، مغز‌تان دقیقا وسط مصاحبه از شما انتقاد می‌کند و در ذهن‌تان اشتباهاتی را که مرتکب می‌شوید مرور می‌کنید و به این ترتیب تمرکزتان را از دست خواهید داد.

بهترین راه برای خاموش کردن ندای انتقادگر درون این است که به‌دقت به مکالمه‌ی خود با مصاحبه‌کننده توجه کنید. توجه کامل به مکالمه به شما کمک می‌کند قبل از صحبت کردن به حرف‌هایتان و پاسخی که به پرسش‌ها می‌دهید فکر کنید.

نکته مهم دیگر این است که در مصاحبه هرگز نباید پرحرفی کنید.

7 موردی که هرگز نباید در مصاحبه شغلی بگویید

در اینجا مواردی را بررسی می‌کنیم که هرگز نباید در مصاحبه‌ی شغلی بگویید. این جملات و پرسش‌ها اثرات منفی به دنبال دارند و ممکن است کارفرما از استخدام شما صرف‌نظر کند.

1. در شرکت (یا کسب‌وکار) شما چه کاری انجام می‌شود؟

هرگز از مصاحبه‌کننده این سؤال را نپرسید! اگر نمی‌دانید کار شرکت (یا هر کسب‌وکار دیگری که متقاضی آن هستید) چیست یا اینکه برای چه کاری مصاحبه می‌کنید، چرا آنجا هستید؟ باید قبل از مصاحبه وب‌سایت رسمی شرکت را (در صورت وجود) مطالعه کنید. حتی قبل از درخواست دادن برای کار باید از چندوچون کار شرکت مطلع شوید.

2. کارفرمای سابق من آدم مزخرفی بود

اگر شغل سابق‌تان را تحت شرایط سخت رها کرده‌اید، شاید فراموش کردن ضربه‌ای که از کارفرمایتان خورده‌اید بسیار دشوار باشد و شاید دل‌تان بخواهد این موضوع را به زبان بیاورید، اما این کار نه‌تنها راه خوبی برای معرفی خودتان به کارفرمای جدید نیست، بلکه شخصیت شما را نیز زیر سؤال می‌برد. زیرا افرادی که خوب تربیت شده‌اند به دیگران تهمت نمی‌زنند و پشت سر آنها غیبت نمی‌کنند. ممکن است در کار سابق‌تان مظلوم واقع شده باشید؛ هیچ‌کس از این بابت که ناراحت هستید شما را سرزنش نمی‌کند، اما در شأن شما نیست که به کسی از پشت ضربه بزنید، حتی اگر آن شخص یک کارفرمای بد بوده باشد.

3. مشکلی به وجود می‌آید اگر … ؟

متقاضیان کار معمولا عادت دارند بلافاصله مکالمه‌ را به بحث در مورد نقص‌هایشان بکشانند. به همین دلیل آنها اغلب سؤالات این‌چنینی از مصاحبه‌کننده می‌پرسند:

  • اگر من کار با نرم‌افزار اکسل را خوب بلد نباشم مشکلی به‌وجود می‌آید؟
  • من مدرک معتبر اپراتوری ندارم، آیا ایرادی دارد؟
  • من قبلا هرگز چنین کاری را انجام نداده‌ام. مشکلی هست؟

اجازه بدهید آنها با توجه به سوابق و رزومه‌ی شما بگویند چه چیزی مشکل‌ساز خواهد شد. نیاز نیست شما این کار را بکنید! اگر متقاضی این کار هستید، به‌طور قطع مهارت‌هایی دارید که برای کارفرما مهم است و خودش تصمیم خواهد گرفت که برای آن کار مناسب هستید یا خیر. اگر کاستی‌هایی که دارید مشکل‌آفرین باشد، خودشان این را به شما خواهند گفت.

4. من در فلان کار مهارت چندانی ندارم

نیازی نیست پرسش‌های خیالی برای خودتان درست کنید و از هر چیزی که در آن مهارت کافی ندارید صحبت کنید و مثلا بگویید: «من اطلاعات چندانی درباره‌ی کلان‌داده‌ها ندارم!» آنها هرچه را که دانستن آن ضروری باشد می‌پرسند. بنابراین خودتان از پیش، مهارت‌هایی را که ندارید بازگو نکنید.

5. من بسیار سخت‌کوش هستم ، من به‌سرعت یاد می‌گیرم و مواردی از این قبیل را عنوان نکنید

بسیاری از متقاضیان کار فکر می‌کنند اگر خود را سخت‌کوش جلوه بدهند یا ثابت کنند که به‌سرعت هرچه را بلد نیستند یاد می‌گیرند بهتر است، اما در واقع این‌طور نیست. این کار سطح شما را پایین می‌آورد و شما را در حالتی قرار می‌دهد که انگار دارید برای به‌دست آوردن کار التماس می‌کنید. اگر کارفرما به هر دلیلی بخواهد متقاضی دیگری را به شما ترجیح بدهد، این کار را انجام خواهد داد و به ادعای شما مبنی بر سخت‌کوش بودن‌تان توجهی نخواهد کرد. این رزومه‌ی شماست که کارفرما را تحت تأثیر قرار می‌دهد. اگر شایستگی واعتماد به‌ نفس کافی داشته باشید، کارفرما در استخدام‌تان تردید نخواهد کرد. بنابراین لازم نیست با التماس خودتان را فردی معرفی کنید که حاضر است به‌سختی کار کند.

6. از شغل سابقم اخراج شدم

بهترین پاسخ در برابر پرسش مصاحبه‌کننده درباره‌ی اینکه چرا کار سابق‌تان را رها کردید این است که بگویید: «دیگر زمان مناسبی بود که آن کار را رها کنم. چیزهای زیادی از آن آموختم و دیگر چالش‌ها و جای پیشرفت بیشتری برایم نداشت.»

هرگز نباید بگویید اخراج شدم یا اینکه در شرایط بدی آنجا را ترک کردم. با این حرف ممکن است هر چیزی به ذهن فرد مصاحبه‌کننده خطور کند.

7. اینکه دقیقا سر وقت به محل کارم برسم چقدر مهم است؟

اینکه در مورد ساعت کاری‌تان به‌ویژه زمان ورود به محل کار و زمان خروج از آن از مصاحبه‌کننده سؤال کنید، کاملا به‌جاست و هیچ اشکالی ندارد، اما اینکه بپرسید «آیا باید دقیقا در یک زمان مشخص سر کارم حاضر باشم؟» اشتباه بزرگی است. اگر چنین سؤالی بپرسید، اعتماد فرد مصاحبه‌کننده نسبت به شما متزلزل خواهد شد. فقط زمانی می‌توانید در این مورد سؤال کنید که قرار باشد روی یک برنامه‌ی انعطاف‌پذیر کار کنید.

این پرسش که «آیا به‌طور معمول برای شخصی که به این سِمت منصوب می‌شود، ساعت‌های کاری انعطاف‌پذیر وجود دارد؟» نشان‌دهنده‌ی حرفه‌ای بودن شماست. در حالی‌که پرسیدن «آیا باید دقیقا سر ساعت مشخص به محل کارم برسم؟» کاملا بچگانه است.

سخن آخر

نفس‌های عمیق بکشید و آرامش‌تان را حفظ کنید. صدای انتقادگر درون‌تان را تا جایی که ممکن است دور نگه‌ دارید و روی مکالمه‌تان با مصاحبه‌کننده تمرکز کنید. به یاد داشته باشید هر آنچه باید در خلال مصاحبه اتفاق بیفتد، درست طبق برنامه اتفاق خواهد افتاد. اگر عاقلانه رفتار کنید، همه چیز درست پیش می‌رود و شغلی را که می‌خواهید به‌دست خواهید آورد!

 


[ پنج شنبه 96/5/5 ] [ 6:54 عصر ] [ غلامرضابالایی راینی ]

شهید علمدار بعد از اتمام جنگ در واحد طرح و عملیات لشکر 25 کربلا در ساری مشغول خدمت شد. او که از جانبازان شیمیایی جنگ تحمیلی بود چندین سال پس از جنگ و در سال 1375 بر اثر جراحت‌های شیمیایی به یاران شهیدش پیوست. «ژاکلین زکریا» خاطره‌ای در رابطه با این شهید را در “علمدار” نقل می‌کند که نشان دهنده تاثیرگذاری این شهید  حتی پس از شهادتش است. این خاطره در یکی از شماره‌های ماهنامه فکه نیز منتشر شده است. خاطره به قرار زیر است:

خیلی دوست داشتم با مریم به این سفر معنوی بروم اما مشکل پدر و مادرم بودند به پدر و مادرم نگفتم که به سفر زیارتی فرهنگی می‌رویم بلکه گفتم به یک سفر سیاحتی که از طرف مدرسه است می‌رویم اما باز مخالفت کردند دو روز قهر کردم لب به غذا نزدم ضعف بدنی شدیدی پیدا کردم 28 اسفند ساعت 3 نیمه شب بود هیچ روشی برای راضی کردن پدر و مادرم به ذهنم نرسید با خودم گفتم خوب است دعای توسل بخوانم.

کتاب دعا را برداشتم و شروع کردم خواندن هرچه بیشتر در دعا غرق می‌شدم احساس می‌کردم حالم بهتر می‌شود نمی‌دانم در کدام قسمت از دعا بود که خوابم برد. در عالم رؤیا دیدم در بیابان برهوتی ایستاده‌ام دم غروب بود، مردی به طرفم آمد و به من گفت: «زهرا، بیا بیا». بعد ادامه داد: «می‌خواهم چیزی نشانت بدهم». با تعجب گفتم: «آقا ببخشید من زهرا نیستم اسمم ژاکلین است». ولی هرچه می‌گفتم گوشش بدهکار نبود مرتب مرا زهرا خطاب می‌کرد.

 

راه افتادم به دنبال آن مرد رفتم در نقطه‌ای از زمین چاله‌ای بود اشاره کرد به آنجا و گفت «داخل شو». گفتم این چاله کوچک است گفت دستت را بر زمین بگذار تا داخل شوی به خودم جرئت دادم و اینکار را کردم آن پایین جای عجیبی بود یک سالن خیلی بزرگ که از دیوارهای بلند  وسفیدش نور آبی رنگی پخش می‌شد. آن نور از عکس شهدا بود که بر دیوارها آویخته بود. انتهای آن عکس‌ها عکس رهبر انقلاب آقا سیدعلی خامنه‌ای قرار داشت به عکس‌ها که نگاه کردم می‌دیدم که انگار با من حرف می‌زنند ولی من چیزی نمی‌فهمیدم تا اینکه رسیدم به عکس آقا.

آقا شروع کرد با من حرف زدن خوب یادم است که ایشان گفتند: «شهدا یک سوزی داشتند که همین سوزشان آن‌ها را به مقام شهادت رساند مانند شهید جهان‌آرا، شهدی همت، شهید باکری، شهید علمدار و…» همین که آقا اسم شهید علمدار را آورد پرسیدم ایشان کیست؟ چون اسم بقیه را شنیده بودم ولی اسم علمدار به گوشم نخورده بود. آقا نگاهی به من انداختند و فرمودند «علمدار همانی است که پیش شما بود همانی که ضمانت شما را کرد تا بتوانی به جنوب بیایی».

به یک باره از خواب پرسیدم خیلی آشفته بودم نمی‌دانستم چکار کنم هنگام صبحانه به پدرم گفتم که فقط به این شرط صبحانه می‌خورم که بگذاری به جنوب بروم. او هم شرطی گذاشت و گفت به این شرط که بار اول و آخرت باشد. باورم نمی‌شد پدرم به همین راحتی قبول کرد. خیلی خوشحال شدم به مریم زنگ زدم و این مژده را به او دادم. اینگونه بود که به خاطر شهید علمدار رفتم برای ثبت‌نام موقع ثبت‌نام وقتی اسم مرا پرسید مکث کردم و گفتم زهرا من زهرا علمدار هستم. بالاخره اول فروردین 1378 بعد از نماز مغرب و عشاء با بسیجی‌ها و مریم عازم جنوب شدیم کسی نمی‌دانست که من مسیحی هستم به جز مریم. در راه به خوابم خیلی فکر کردم.

از بچه‌ها درباره شهید علمدار پرسیدم اما کسی چیزی نمی‌دانست وقتی به حرم امام خمینی رسیدیم در نوار فروشی آنجا متوجه نوارهای مداحی شهید علمدار شدم  کم مانده بود از خوشحالی بال در بیاورم. چند نوار مدحی خریدم در راه هرچه بیشتر نوارهای او را گوش می‌دادم بیشتر متوجه می‌شدم که آقا چه فرمودند. درطی چند روزی که چند روزی که جنوب بودیم اسلام چه دین شیرینی است و چقدر زیباست. وقتی بچه‌ها نماز جماعت می‌خوانند من کناری می‌نشستم زانوهایم را بغل می‌گرفتم و گریه می‌کردم گریه به حال خودم که بان آن‌ها زمین تا آسمان فرق داشتم.

شلمچه خیلی باصفا بود، حس غریبی داشتم احساس می‌کردم خاک آنجا با من حرف می‌زند با مریم دعا می‌خواندیم یک آن احساس کردم شهدا دور ما جمع شده‌اند و زیارت عاشورا می‌خوانند منقلب شدم و از هوش رفتم در بیمارستان خرمشهر به هوش آمدم. صبح روز بعد هنگام اذان مسئول کاروان خبر عجیبی داد تازه معنای خواب آن شبم را فهمیدم. آن خبر این بود که امروز دوباره به شلمچه می‌رویم چون قرار است امام خامنه‌ای به شلمچه بیایند. و نماز عید قربان را به امامت ایشان بخوانیم. از خوشحالی بال درآورده بودم به همه چیز در خوابم رسیده بودم.

بعد که از جنوب برگشتیم تمام شک‌هایم به یقین بدل گشت آن موقع بود که از مریم خواستم راه اسلام آوردن را به من یاد دهد. او هم خیلی خوشحال شد وقتی شهادتین را می‌گفتم. احساس می‌کردم مثل مریم و دوستانش من هم مسلمان شده‌ام.


[ چهارشنبه 96/1/30 ] [ 10:55 عصر ] [ غلامرضابالایی راینی ]

مهمترین اقدام سیاسی علنی جامعه روحانیت مبارز تهران پیش از پیروزی انقلاب، تحصن در مسجد دانشگاه تهران بود که در اعتراض به بسته شدن فرودگاه و جلوگیری از بازگشت امام به ایران صورت گرفت. این روحانیان هر روز علاوه بر شرکت در جلسات سخنرانی مسجد دانشگاه، در محوطه دانشگاه نیز راهپیمایی می‌کردند.

 

آذرماه  سالی که گذشت ،آیت الله عبدلکریم موسوی اردبیلی  از علما و مراجع  صاحب نام حوزه علمیه درگذشت . به بهانه  فوت او کارنامه زندگی سیاسی و فقهی اش را  بررسی کرده ایم که در پی می آید

 آیت الله عبدالکریم موسوی‌اردبیلی در بهمن 1304 به دنیا آمد  او از چهارده‌سالگی تحصیل دروس حوزوی را آغاز کرد و بین سال‌های 1324 تا 1327 در نجف تحصیل می‌کرد. پس از آمدن به ایران، مدتی در قم به تحصیلات خود ادامه داد و سپس برای چند سال به اردبیل بازگشت.

او از سال 1347 به تهران رفت و تا سال 1368در پایتخت ماند. در همین دوران بود که او به چهره‌ای سیاسی تبدیل شد.با اوج گیری انقلاب او  همراه با  مرتضی مطهری و محمد حسینی‌بهشتی و.. "جامعه روحانیت مبارز تهران" را تشکیل دادند.

مهمترین اقدام سیاسی علنی جامعه روحانیت مبارز تهران پیش از پیروزی انقلاب، تحصن در مسجد دانشگاه تهران بود که در اعتراض به بسته شدن فرودگاه و جلوگیری از بازگشت امام به ایران صورت گرفت. این روحانیان هر روز علاوه بر شرکت در جلسات سخنرانی مسجد دانشگاه، در محوطه دانشگاه نیز راهپیمایی می‌کردند.

 انطور که آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی درمقدمه‌ای که بر "صورت مذاکرات شورای انقلاب" نوشته  است آقای مطهری پس از بازگشت از سفر پاریس، به دستور امام  اقدام به تشکیل شورای انقلاب کرده است. به گفته هاشمی رفسنجانی بجز او، مطهری، بهشتی، موسوی‌اردبیلی و باهنر، هسته اولیه شورای انقلاب بودند. او از همان روزهای انقلابی به چهره ای نزدیک به  امام بدل شد و چنان که  پس از انقلاب اولین حکم رسمی آیت‌الله موسوی‌اردبیلی در اسفندماه سال 1358 و به عنوان دادستان کل کشور صادر شد. در حکم  بنیانگذار جمهوری اسلامی  خطاب به اوآمده بود : "نظر به اهمیت نقش قوه قضاییه در تأمین سعادت و سلامت جامعه و تمامیت نظام جمهوری اسلامی و ضرورت ایجاد تشکیلات نوین قضایی بر اساس تعالیم مقدسه اسلام به ریاست دادستانی کل کشور منصوب می‌شوید تا با همکاری رئیس دیوانعالی کشور، فقها، قضات، کارمندان شریف و صالح دادگستری و حقوقدانان دیگر به تهیه طرح و برنامه و ایجاد تشکیلات نوین به تدوین لوایح قضایی جدید جمهوری اسلامی ایران بپردازید.

یک روز پس از انفجار دفتر حزب جمهوری در هفتم تیرماه سال 1360 و شهادت  آیت الله بهشتی  امام  در حکمی جدید، موسوی‌اردبیلی را به جای آیت الله  بهشتی به ریاست دیوانعالی کشور منصوب کرد. موسوی‌اردبیلی پس از آن و تا زمان رحلت امام عهده دار آن سمت شد. موسوی اردبیلی همچنین در اردیبهشت‌ماه سال 1368،  در جمی ز سوی امام  به  عضویت در شورای  بازنگری قانون اساسی در آمد. او در تمام این سالها به عنوان چهره  نزدیک به امام در سایت  نقش آفرین بو.  پس از فوت امام  اما او  به قم  مهاجرت  کرد و  رسما از سیاست کناره‌گیری کرد.

آیت‌الله موسوی‌اردبیلی مدتی پس از استقرار در قم، اعلام مرجعیت کرد و در کنار آن، به تاسیس دانشگاه مفید قم پرداخت. او در سال‌های اقامت در قم بیشتر به  امور فقهی پرداخت و  کمتر اظهار سیاسی می‌کرد. با این همه حدود یک سال پس از انتخابات سال 1388، بیانیه‌ای صادر کرد و از برخی امور به نفع معترضان به نتیجه انتخابات انتقاد کرد.

با وجود این قبیل اقدامات پراکنده، موسوی اردبیلی دیگر به صحنه سیاسی ایران بازنگشت. او در سال1391 در سخنانی در درس خارج از فقه خود، از مردم به دلیل عملکردش در سال‌های پس از انقلاب حلالیت طلبید.

آیت الله موسوی اردبیلی گفت: "من از طرف خودم حرف می‌زنم، به دیگران کاری ندارم. من از کارهای کرده و نکرده خودم نگرانم. اگر همه ما درست عمل کرده بودیم وضع این نبود. ولی گمان می‌کنم همه ما، همه مسئولین، از سابق تاکنون، باید از مردم عذرخواهی کنیم. "در نهایت 4 سال پس از طلب عفو از مردم او  سوم آذرماه سال 95 به دلیل ایست قلبی درگذشت.

  روایت  آیت الله از تجربه مرگ

 روایت های متعدد و خواندنی در باره سبک زندگی ،دیدگاه و مسلک آن مرحروم منتشر شده است در این میان اما  روایت سیدابراهیم رئیسی  از تجربه مرگ آیت الله موسوی اردبیلی  خواندنی  تر است . او  در این باره  در مصاحبه ای  گفته است که در دیدار با آیت الله موسوی اردبیلی خطاب به این مرجع تقلید گفتم: با واسطه شنیده ام که شما آن طرف رفته و برگشته اید اگر امکان دارد چکیده ای از آن را تعریف کنید.

آیت الله موسوی اردبیلی با تایید این ماجرا گفت: سخت مریض شده بودم، حالم بسیار بد شد، کاملا از هوش رفته بودم و به صورت کامل خود را در شرف مرگ یافتم، یکباره در حالت مرگ، تمام حالات خود را مرور کردم تا چیزهایی را به عنوان اعمالی که در دنیا انجام داده را عرضه کنم.وی ادامه داد: در این فرصت، مبارزات قبل از انقلاب، فعالیت های تدریس و تحصیل قبل و بعد از انقلاب، خدمات در دستگاه قضاء، تاسیس موسسه های خیریه و دانشگاه مفید، سایر کارهای خیر و خدمات علمی مانند کتاب و ... را مرور کردم دیدم هیچ کدام در آنجا قابل عرضه نیست.

آیت الله موسوی اردبیلی بیان داشت: یکباره گفتم من در اعتقاد خود نسبت به خداوند متعال و اهل بیت عصمت و طهارت (ع) تردیدی ندارم و این را عرضه کنم، در همین حالت دیدم که فشار سنگینی که روی سینه‌ام بود، برداشته شد و کم کم به هوش آمدم. وقتی به هوش آمدم، فرزندم در بالین من نشسته بود و گفت، در این مدت شما پشت سر هم می لرزیدید و اشک از چشمانتان سرازیر بود.


[ یکشنبه 96/1/13 ] [ 10:41 صبح ] [ غلامرضابالایی راینی ]
درباره وبلاگ
موضوعات وب
امکانات وب
بازدید امروز: 9
بازدید دیروز: 18
کل بازدیدها: 99191